قصارهايي پيرامون: قضاوت در امور باطني و معنوي
بسم الله الرحمن الرحيم
* همانطور که حيطـهي باطني با حيطـهي متفاوت است و شرايط و قوانين و امکانات اين دو حوزه با هم فرق ميکند، روش قضاوت کردن در اين دو حيطه هم نميتواند يکسان باشد. به کارگيري روش باطني براي قضاوت ظاهري اشتباه است. عکس آن هم اشتباه است. (1)
* اسرار خدا را به قضاوت نگير که تو را به بازي ميگيرد و آشفتهات ميکند. اسرار را به قلبت بگير. چشمات را در سينهات بگشا و از پشت پلک هايت نگاه نکن که از اين نگاه جز پلک هايت را نميبيني و اگر ميبيني اوهامي ست بر پرده پلک هايت. اگر با قلبات ببيني ميشود آنچه ميبيني. (2)
* تا با روح خود دريافت نکرده ايد، نپذيريد. تا با چشم عقل خود نديده ايد، و تا با گوش قلب خود نشنيده ايد، نپذيريد. تنها چيزي را بپذيريد که به مدد ايمان يا به قدرت فهم و يا از بالا که روح است و نور، بر شما آشکار شده است. آنچه را که نميدانيد رد نکنيد و دربارهي آنچه احاطه نداريد، قضاوت نکنيد. (3)
* توهم را نپذير و خود را در قفس خودبيني محبوس نکن. چيزي را که نميداني و نيافتهاي منکر نشو. جز باطل را محکوم نکن اما با وجود ابهامات و ترديدها قضاوت نکن و بدون روشنايي کافي حکم نده. فريب ظاهر امور را نخور و از ديدن باطن وقايع غافل نباش. (4)
* قدرت خدا را امتحان نکن که در آن رد ميشوي و اسرار حق را به قضاوت نگير که در آن محکوم خواهي شد. (5)
* کسي که روح خود را دانسته مورد قضاوتهاي محدود کننده و بدبينانه قرار ميدهد، بد دريافتي از او خوهد داشت و او را محدود تجربه ميکند. (6)
* پيش داوري قطعي، تو را به سمت پس داوري منطبق بر آن به پيش ميبرد. اگر پيشاپيش بگويي چيزي هست، روند افکار تو و کارکرد انديشهي تو خود به خود به گونهاي خواهد شد که اثبات کند چيزي هست و اگر هم بگويي چيزي نيست يا به بياني چيز ديگري هست، تو خود به خود به همان سمت پيش خواهي رفت. کساني که ميگويند غيبي در کار نيست و بر اين انديشهي خود تأکيد دارند، آنها متوجه چيزهايي خواهند شد که نظرشان را تأييد ميکند و احتمالاً به دلايل و شواهدي براي تأييد اين فکر موهوم، دست خواهند يافت و آن هايي که ميگويند غيب هست، تا بيخ دندان به دلايل و شواهدي مجهزند که اين حقيقت را اثبات و تأييد ميکند. (7)
* حقايق باطن را، و آنچه از اسرار است و در اسرار است را به قضاوت و آزمون نگيريد زيرا نه قضاوت پذيرند و نه آزمون شدني. پس با ترديد و بدبيني و محکوم ساختن، خود را از اسرار غيب و فيوضات غيبي محروم نسازيد. (8)
* روح خود را به قضاوتها آلوده نکن تا خدا روح تو را تطهير کند. (9)
* اگر قرار ميبود که جرائم ظاهري را با روشهاي باطني قضاوت کرد بسياري از محکومان تبرئه ميشدند، بسياري گناه کاران، بي گناه و بسياري از بي گناهان، گناه کار شناخته ميشدند. (10)
* دربارهي آنچه کاملاً بر شما آشکار نشده، آنچه از بالاست و ناشناختهها دارد، در امور باطني و آنچه به نظر و عمل خداوند باز ميگردد، قضاوت نکنيد. اگر مجبور شديد، عجولانه و به علم اندک قضاوت نکنيد و اگر در اين دام گرفتار شديد، حداقل بدبينانه و محکوم کننده قضاوت نکنيد. (11)
* هيچ دو واقعهاي عين هم نيستند. هيچ دو حکايتي بر هم منطبق نيستند و زندگي و سرنوشت هيچ دو نفري کاملاً مثل هم نيست. و فراموشي اين واقعيت، از اشتباهاتي است که انسان ناهوشيار در نظرات خود، مرتکب آن ميشود. (12)
* مردم به اين سمت گرايش دارند که هر داستاني را بر داستان زندگي خود منطبق کنند و وقايع زندگي ديگران را مشابه وقايع زندگي خود بدانند. داستان نويسان و فيلم سازان حرفهاي با استفاده از اين تلقي اشتباه که نوعي هم ذات پنداري تعميم يافته است، سعي در تضمين فروش بالاي محصولات خود دارند. (13)
* چيزهاي زيادي وجود دارد که دربارهي آنها نميتوان قضاوتي داشت مگر آن که بگذاريم تا در زمان خودشان آشکار شوند و اين آشکاري با علائمي محکم و از درون و بيرون تأييد شود. (14)
* ظرفيت خود را براي تجربهي اسرار بيشتر کن اما خدا را در آزمون و قضاوت نياور و تحريف نکن. (15)
* آن گاهي که قضاوت ديگران برايت مهم تر از حق و عدالت ميشود، تو گرفتار خود باختگي شدهاي. (16)
* نظر خداوند مانند نظر بشر نيست و کسي از قضاوت خدا با خبر نيست. انسان حتي نميداند که خودش کيست. (17)
* باور تو تجربهي تو را ميسازد. باورِ نيست تو را به تجربهي نيست ميرساند و از باور هست، هست حاصل ميشود. (18)
* باورها و قضاوتها، حدود حرکت شما را ميسازند. بايد حتي براي لحظاتي هم که شده آنها را واگذاريد و ترکشان کنيد چون مانند بند بر پا عمل ميکنند. بايد شوق اسرار داشته باشيد و هرگز در صدد فاش ساختن آن، به قضاوت نشستن آن و تفسير و توصيف آن، حتي براي خودتان نباشيد. اين دربارهي اسرار قرآن (کلام الله) است و نه دربارهي هرکسي که داد اسرار ميدهد. (19)
* آدم و حوّا در حضور خداوند، به تشخيص و قضاوت دست زدند. ليکن ملکوت الهي محل قضاوت نبود. زمين، براي تشخيص و تحليل، شايسته تر بود. پس آدم و حوّا به زمين آمدند. و مادامي که قضاوت پابرجاست، زندگي در زمين نيز پابرجاست. (20)
* زندگي هر انساني منحصر به فرد، استثنايي و غير قابل تکرار است. ممکن است تا حدي ظاهراً شبيه به زندگي شخص ديگري باشد، اما هرگز مانند آن نيست. چون هيچ دو نفري، هيچ دو زماني و هيچ دو مکاني مثل هم نيستند. گذشته، حال و آيندهي افراد، شرايط آن ها، ويژگي زمانها و ساير عناصر مشابه، هرگز مثل هم نيستند پس محصول آنها هم مثل هم نيست. (21)
* در آشفتگي قضاوت نکنيد. بگذاريد تا نور بيايد و فضا روشن شود، آن گاه ميتوان قضاوت کرد. (22)
* همان طور بر تو حکم ميشود که دربارهي ديگران حکم ميکني و همان طور قضاوت ميشوي که ديگري را قضاوت کردهاي. (23)
* اين در واقع نگاه تو است که تعيين ميکند چيزي هست يا نيست؛ اين طور است يا آن طور؛ خوب است يا بد. اگر نگاه تو به سمت چپ بچرخد، تجربهي تو از واقعيتي که در حال وقوع است، به سمت چپ ميچرخد و اگر به راست، پس به راست. (24)
* زود قضاوت نکن تا هلاک نشوي. (25)
* فقط قضاوت خداوند است که سرنوشت انسان را تعيين ميکند و زندگي او را رقم ميزند و تعيين اين که چه کسي خدمتگزار است و چه کسي نيست با خداست. (26)
* انسان دانا به سادگي ميتواند پيچيده ترين دروغها را از پوشيده ترين واقعيات تشخيص دهد و او به راحتي قادر است دروغ گو را از راستگو، محکم را از متشابه و اصل را از فرع و تحريف بازيابد... اما داناي حکيم نبايد اسرار را فرياد بزند که در اين صورت فرياد او قيل و قالي بيش نيست. (27)
* از قضاوت ديگران نترس. از اين که از قضاوت ديگران بترسي، بترس. اگر هستي چه نيازي به رد يا قبول ديگران داري و اگر نيستي اين چه حماقتي است که دروغهاي خودت را باور کني. اگر محکوم شدني هستي بدان که في الحال محکومي و اگر حقيقت با تو است چه باکي از قضاوت بدبينانه ديگران داري. چه کسي ميتواند حقيقت را به خيال خود محکوم کند و خود به واقع محکوم نشود. اگر همه تو را قبول کنند تو مثل همه ميشوي. بيشتر انسانها در تصرف تاريکياند پس آن گاه واي بر تو. اگر کسي که خداوند محکومش کرده تو را به واقع تأييد کند تو خود از محکوم شدگان خداوند هستي. وقتي که نيازمند تأييد ديگراني بدان که خداوند تو را تأييد نکرده است وقتي افکاري که ديگران دربارهي تو دارند برايت مهم است بدان که مهم ترين معناي زندگيات را هنوز نيافتهاي. ديگران چه کاري با تو ميتوانند بکنند؟ نهايتش آن است که تو را بکشند. پس اگر تو عاشق خدايت هستي و مشتاق ديدار او، اين بزرگ ترين کاري است که آنان ميتوانند برايت انجام دهند. (28)
برگرفته از كلام استاد ايليا "ميم"