متن زیر بر اساسشنیده ها از استاد ایلیا است. اما سعی شده حداقل تغییر در آن صورت گیرد: آموختن يعني شدن و بودن. هر كه خدا را آموخت (شبه) خداشد؛ هر كه پرواز را آموخت پرواز گر شد و هر كه مكر را آموخت مكار شد. راههاي آموختنکه همان راه های دانایی است، 7 تاست و دانایان دانايان 7 دسته اند و از هفت سيستمشعوري استفاده مي كنند. دسته اول از دانايان متفكرين هستند. متفكرين كسانيهستند كه از واژه استفاده مي كنند. آنها با كمك آنچه مي دانند به آنچه نمي دانندمي رسند. واژه يك جريان منقطع است بنابراين متفكرين داراي تمركز هستند. دسته دوم ازدانايان هوشياران هستند. هوشياران اصلاً متمركز نيستند بلکه آنها فقط يك توجهگسترده دارند. اين توجه اصلاً نبايد متمركز شود. دسته سوم ازدانايان رويا بينان هستند. ايشان برمبناي آنچه كه در رويا ديده اند عمل مي كنندمثلاً کسی که روياي غاز وحشي يا گوزن سياه را ديده است در هر واقعه كه آن رویا بهيادش بيايد از نوعي شعور و انرژي برخوردار مي شود. آنها اگر بخواهند كاري انجامدهند (مثلاً تصمیم بگیرند) به رويايشان رجوع مي كنند و براساس آن عمل مي كنند. بعضياز رويابينان فقط يك رويا در زندگي شان ديده اند و براساس همان يك رويا همه كارشانرا انجام مي دهند. رويابينان مستعد جادوگر شده هستند. بسياري از رويا بينان جادوگرمي شوند ولي هوشياران يا متفكران جادوگر نمي شوند. رازورزان نيز ممكن است جادوگرشوند. دسته چهارم از دانايان رازورزان هستند. اينان بهدنبال اسرار هستند و مستقيماً به اسرار مي پردازد يعني ساكتند و در مجهول باقي ميمانند. رويا بينان هم به اسرار مي پردازند ولي غير مستقيم. كسي كه سكوت رادانست چيزي براي گفتن ندارد و چيزي را نمي تواند تفسير كند. داناي ساكت يا رازورزحرفي براي گفتن ندارد. يعني نه اين كه نخواهد چيزي بگويد بلكه آنچه دريافت كرده يكراز است و راز به حرف در نمي آيد زیرا اگر درآيد دیگر راز نيست. هر كه را اسرار حقآموختند مهر کردند و دهانش دوختند. قسم پنجم دانايان يكي بينان هستند. اينان يك چيز را درهمه چيز (اشیاء ، وقایع و ...) مي بينند. در واقع ايشان بر اصل واحد هستند و همهچيز را از داخل يك چيز مي بينند . ايشان يك هستند. يعني مثلاً اگر بخواهند مثلاًضربه اي به درخت وارد آورند تنها ضربه مي شوند همچون آرش كمان گير كه وقتي كمان راكشيد به داخل تيرش رفت و تمام وجودش انرژي شد. قسم ششم دانايانحكمت دانان يا حكيمان هستند. ايشان وارثان شعور مي باشند بنابراین حکیمان را میتوان از تنبل ترين دانايان دانست زيرا به طور مادرزادي با شعوراند و قبل از برخوردبا وقايع آخرش را مي دانند. ايشان از همان كودكي، نبوغ فوق العاده اي از خودشاننشان مي دهند. فرق متفكر با حکیمان اين است كه متفكر از معلوم به مجهول مي رود ولیحکیمان در معلوم هستند. اي كيو يك نمونه از حکیمان بوده است. قسم هفتم دانايانروح يافتگان هستند. روح يافتگان كساني هستند كه روح در آنها به وزش در آمدهاست. ايننوع شعور، بالا ترين نوع شعور است. تمامی دیگر انواع شعور اگر به اين نوع از شعورمنتهي شود خوب است . اگر شعور تفكري به شعور روح يافتگي ختم شود خوب است در غير اينصورت باعث توقف شخص مي شود . اين نوع شعور شامل همه انواع شعوري هاي ديگر هم مي شودبنابراین روح یافتگی را می توان 1+6 شعور دانست؛ يعني هر شش شعور ديگر را در خوددارد. روح داني كاملترين مرحله است. خروج داننده است و جاريشدن دانايي. در هر 6 حالت، داننده داريم كه در حالت سكوت داننده مستتر است. در روحدانان، داننده روح است نه شخصيت فرد. در روح داني ممكن است تفكر رخ دهد يا رويابيني و حكمت ... روح یافتگی عمدتاً در يكي بینان اتفاق مي افتد .
به بیان دیگر هر نوع از دانایی، از یک سیستم شعوریتبعیت می کند. در روح نیز می توان 7 ناحیه را متصور شد (همانند اقیانوس 7 دریا) کههر ناحیه منطبق یکی از سیستم های شعوری است. همچنین هفت نوع جهان داریم (اگر چه درهر نوع ، بیشمار زیر جهان دیگر قرار دارند). نوعی از جهان ها از جنس اصوات هستندمثل همين جهان. آنچه در این جهان می بینیم از جنس صوت است. نوع دیگر جهان ها از نورساخته شده اند. نوع سوم از جنس سايه هستند. نوع چهارم جهان ها از جنس ضد صوت (سکوت) ساخته شده اند. نوع پنجم نیز از جنس حس هستند. این پنج جهان داراي نماد جسمي درانسان نیز هستند؛ عنصر نور به چشم بر مي گردد؛ عنصر صوت به گلو و دهان؛ عنصر سایهبه فاصله میان دو چشم؛ عنصر ضد صوت به گوش و عنصر حس به قلب بر مي گردد. هر كس به هر يك ازاين عناصر مسلط شود واجد ويژگيهاي آن مي شود. پس هر كس به عنصر صوت مسلط شود به اومي گويند متفكر. هر كس به عنصر حس مسلط شود مي شود عاشق یا دوست دارنده (ودود) و باهر چيز از طريق دوست داشتن ارتباط برقرار مي كند. ايمان فرزند دوست داشتناست. يكمتفكر نمي تواند عاشق شود چون وقتي عاشق شد تفكر از بين مي رود؛ اما عشق مي تواندروح تفكر باشد و در واقع محبت، تفكر را تعيين مي كند اما نمي تواند آن را فرمولهكند. كسيكه به عنصر ضد صوت (سكوت) مسلط شد رازدان مي شود چون در اين حيطه نبايد حرف بزند تابتواند بشنود. اسرار وقتي تفسير مي شوند ناپديد مي شوند. اسرار را هيچ وقت نمي تواندقيق و خیره نگاه كرد. رويا بين، اقتدارات تعيين كننده روح را دارد و جهانرويا براي او رويا هاي مختلفي را انتخاب مي كند و رويا بين تعيين مي كند كه كداميكاز اين رويا ها را ببيند يا نبيند. رويا و سكوت (معرفت خاموش) خود به خود دست به تفكر ميزند، انتخاب گر نيست بلكه مواجه مي شود با انتخاب. رويا هم مي تواند تجزيه و تحليلنمايد.
هر هفت جهان خودشيكي است و اين هفت تا روح است؛ روح هفت گانه. اگر روح را يك بيضيدر نظر بگيريم، مثلاً ناحيه غرب بيضي مي شود جهان اصوات و بخش ضد واژه را شرق ميگوييم. در اين جهانها هم كهكشان داريم و هم ضد كهكشان؛ همسفيد چاله داریم و هم سياه چاله (جهان هاي مكنده) كه همه چيز را ميبلعند. در جهان هاي باطني حركت خطي معني ندارد .
داناياني كه از سيستم هاي مختلف شعور پيروي مي كنند يكخطري تهديد شان مي كند اینکه با زندگي شان سيستم هاي ديگرشعور را منكر مي شوند. مثلاً اگر يك داناي رازورز به جمعي برخورد كه اهل تفكر هستندخيلي آن جا نمي ماند. اين موضوع به محروميت مي انجامد. هر دانا در هر طيف كه هستبايد احترام كساني كه در همسايگي هستند را نگه دارد...