
بهسوي دشتهاي بيكران نور
باز هم شب فرا رسيده بود. اما امشب ماه، كامل بود و ماهتاب با زيبايي دلانگيزي بر چهرهي جنگل ميتابيد. صداي زوزهي گرگي خاكستري، سكوت شب را ميشكست و اسرار شب را صد چندان جلوه ميداد.
در بخشي ديگر از جنگل گوزني بزرگ در حال استراحت بود. در چشمان تيز و نافذش اقتدار خاصي موج ميزد. با گوشهايش صداهاي اطراف را به دقت ميشنيد. با تجربهاي كه داشت جنگل و قوانين آن را بهخوبي شناخته بود؛ زيباييهاي آن را ديده، و خطراتش را نيز تجربه كرده بود.
گوزن بزرگ در حال پيمودن مسيري بود به سوي خروج از جنگل تاريك و رسيدن به دشتهاي وسيع و روشن از نور طلايي رنگ آفتاب...
او جنگل را لمس كرده و دريافته بود كه آنجا مكاني مناسب براي ماندن و اطراق كردن نيست، بلكه بايد هر چه زودتر از آن عبور كرد. او ميدانست كه براي عبور موفق، بايد با قوانين جنگل هر چه تمامتر آشنا بود و دوست را از دشمن به دقت بازشناخت.
پاهاي قدرتمند و خستگي ناپذيرش او را در حركت كردن ياري ميبخشيدند، و از شاخهاي نيرومندش در مواجهه با خطرات به خوبي بهره ميبرد.
علاوه بر اينها گوزن يك يار هميشگي داشت كه در پيمودن مسير و عبور كردن يارياش ميبخشيد و آن بادِ وزان بود. باد صداها را از دور دست به گوشش ميرساند و بوها را نيز به شامهاش. به اين ترتيب به كمك باد از خطرات آگاه ميشد و همينطور از مسير صحيح. صداي وزش باد همواره در گوشش زمزمه ميكرد كه "قوي باش، من با تو هستم"...
هر گوشهاي از جنگل، هر حركت و هر صدايي براي او معنا و مفهومي داشت؛ ريزش هر برگ، بارش باران، مِه و شبنم صبحگاهي، و آواي مرغ حق در دل تاريك شب...
او معني علائم را ميشناخت و به خوبي از آنها در مسيريابي و پيشبيني خطرات، بهره ميجست، بارها گوزنهاي ديگري را ديده بود كه در دام افتاده، طعمهي گرگها شده، و يا از گرسنگي و سرما در برف يخ زده و مرده بودند. پس آموخته بود تا اشتباهات ديگران را ببيند و آنها را تكرار نكند. به اين ترتيب توانايياش در تشخيص علائم و ديدن خطرات روز به روز بهتر شده و توانايياش در عبور از جنگلهاي تاريك و پرخطر روز به روز بالاتر رفته بود...
و اما در گوشهاي ديگر از همان جنگل، در بخشي كه تاريكتر از ساير جاهاي آن بود، گوزني جوان و ضعيف كه بينايياش را از دست داده بود، به سختي روزگار ميگذراند. او در آن جنگل انبوه گم شده و مدتها از نعمت نور بيبهره مانده بود، لذا جريان نور در زندگياش متوقف شده و توان ديدن اطرافش را از دست داده بود. هر صدايي، حتي افتادن يك برگ خشك بر روي زمين، او را به وحشت ميانداخت. از ترس به گوشهاي پناه برده بود و حاضر به تكان خوردن از آنجا نبود. حتي پرندهاي كوچك را دشمني بزرگ تصور ميكرد، و بالعكس تصور درستي از دشمنان واقعياش نداشت. او جنگل را نميشناخت و تنها در دنياي تصورات خود از جنگل زندگي ميكرد. انديشيدن به دنياي زيباي آنسوي جنگل در زندگي او جايي نداشت، بلكه تمام هم و غم و تلاشش آن بود كه خود را زنده نگهدارد و از خطرات، برهاند، غافل از اينكه با اين زندگي به زودي در كام مرگ بلعيده خواهد شد. او از گذشته چيزي به ياد نميآورد و آينده برايش ترسناك بود، حتي صداي زوزهي باد هم برايش ترسناك بود...
گوزن بزرگ در حال حركت بود كه ناگهان باد، حس خاصي را به او القاء كرد؛ گويي كسي نيازمند كمك بود. گوزن ايستاد، مكث كرد و سپس مسيرش را به سوي امتداد وزش باد كج كرد. ميدانست كه باد خبري برايش آورده است، پس با راهبرد باد به سوي بخشهاي تاريكتر جنگل حركت كرد...
... همينطور كه آهسته و به دقت قدم برميداشت، ناگهان چشمش به گوزن جوان و ضعيفي افتاد. از اينكه در اين گوشهي دورافتاده از جنگل گوزني ميديد، تعجب كرد؛ يك گوزن بايد بسيار تيزپا تر از آن باشد كه در چنين جايي و در چنين وضعي يافت شود. جلوتر كه رفت فهميد كه گوزن ضعيف نابيناست. گوزن بزرگ كه خود را نسبت به نجات سايرين مسئول ميدانست، نميتوانست گوزن ضعيف را به حال خود رها كند و به تنهايي از آن جنگل خارج شود. عبور و نجات از آن جنگل مخوف بدون آن گوزن جوان برايش بيمعني بود، گويي نيمي از وجودش را در جنگل جا ميگذاشت، پس مصمم شد كه به آن گوزن جوان كمك كند.
بنابراين به آرامي به سويش حركت كرد. اما گوزن جوان كه صداي خش خش برگهاي خشك را شنيده بود، وحشت كرد و تصميم به فرار گرفت. گوزن باتجربه فرياد زد: "از چه فرار ميكني؟ من آمدهام تا تو را از اين جنگل تاريك رهايي بخشم."
با اين حال گوزن جوان صاحب آن صدا را دشمن خود پنداشت و شروع به فرار كرد، اما انبوهيِ بيش از حد شاخ و برگها در مسير، مانع از فرار او شد. و به اين ترتيب جريان تقدير، گوزن نابينا را در دام آزادي انداخت...
... گوزن جوان با گوزن بزرگ همراه و همسفر شد و در طول سفر چيزهاي بسياري را از او فراگرفت. چه بسيار خطراتي را كه با پشتيباني گوزن بزرگ پشت سر گذاشت؛ يك بار نزديك بود طعمهي گرگها شود كه گوزن بزرگ با كمك شاخهاي نيرومندش او را نجات داد. باري ديگر به علت بيتوجهي به نصايح گوزن بزرگ و حركات خودسرانهاش نزديك بود از پرتگاه به پايين بيفتد...
اما اينك پس از مدتها همراهي با گوزن بزرگ، ديگر او گوزني ضعيف و ناتوان نبود، بلكه به نوبهي خود رشد كرده و توان و تجربيات بسياري به دست آورده بود و تقريباً پا به پاي گوزن بزرگ مسير را ميپيمود؛ مسير رهايي در دشتهاي روشن را...
و بالاخره روزي از روزها منظرهي دشتهاي وسيع از لابهلاي آخرين شاخ و برگهاي جنگلي كه مدتها در تاريكياش اسير بود نمايان شد...
اين نخستين بار بود كه گوزن جوان بارش نور را بر چشمانش تجربه ميكرد. اين بارش شفا بخش، تيرگي و تاريكي را به كلي از چشمانش زدود و توانست براي نخستين بار جهان را آنگونه كه حقيقتاً هست و نه آنگونه كه ميپنداشت، ببيند، و نور طلايي رنگ آفتاب را كه بر دشتهاي وسيع و بيكران ميتابد و ميتابد...
... از تماشاي اينهمه زيبايي سرمست بود، گذر زمان را احساس نميكرد، گويي زمان از حركت بازايستاده بود، تا آنكه ناگهان به ياد معلمش گوزن بزرگ افتاد، هر چه به اطراف نگريست او را نديد، در حال جست و جو بود كه ناگهان وزش باد زمزمهاي ترانهوار را در گوشش آغاز كرد:
"من همواره با تو هستم...! اينك تو نيز بايد نابينايان و گمگشتگان در جنگلهاي تاريك را به سوي دشتهاي بيكران پر نور هدايت كني...!"
نوشتهي: م. ش
بازگشت
Share
|