حکایت شهر "همه جا"  شهری بود به نام "شهر همه جا". در یک صبح سرد زمستانی، مردی وارد این شهر شد. وقتی از قطار پیاده شد متوجه شد ایستگاه آنجا همانند همۀ ایستگاه های قطار مملو از جمعیت بود و مسافران می کوشیدند از میان جمعیت راه خود را باز کنند به قطار مورد نظرشان برسند. مرد در نهایت شگفتی متوجه شد که همۀ آنها پا برهنه بودند ... ادامه مطلب |
کار خوبه خدا بسازه  در زمان های قدیم دو فقیر بودند که هر کدام در یک سوی دروازۀ بزرگ شهر نشسته بودند. هر کدام از آنها به اصطلاح ما امروزی ها شعاری داشت؛ شعار یکی از آنها این بود: "کار خوبه شاه بسازه" و شعار دیگری این که: "کار خوبه خدا بسازه" ...
ادامه مطلب |
خراش های عشق  گاهی مثل یك كودك قدر شناس خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده، خواهی دید چه قدر دوست داشتنی هستند. ادامه مطلب |
مائـدۀ انسانی  قدر هر چیز به مقادیر اوست. نگاهی به دیگ وجودت بینداز و به طعام خویشتن بنگر! از چه مَلقَمِهای؟ مایه های دیگ جوش تو چیست؟ تلخی، ترشی، شوری، شیرینی یا بی مزه ای؟ خامی، ناپزی، خوش پزی، پخته ای، یا سوخته؟ خواص تو چیست؟ زهری یا پادزهری، نیشی یا نوشدارویی، حلالی یا حرام؟ مسمومی یا معجون؟ ادامه مطلب |
|
اگر طالب فیضی  خرد همچون آب است که تنها به جاهای پست و گود سرازیر می شود. بنابراین در نزد فردی خردمند لازم است متواضع و پست باشید. هرگز سعی نکنید با نفس و منیت، خود را بالاتر از یک فرد خردمند بدانید. در نزد فردی خردمند متواضع و فروتن باشید تا خرد او به درون شما جاری شود و شما را پر سازد. ادامه مطلب |
|
در ژرفای وجودت  در افسانه های کهن آمده است که در روزگاران دور، آدمیان همه خُلق و خو و سرشتی خدای گونه داشتند ولی از امکانات و توانایی های خود خوب استفاده نکردند و کار به جایی رسید که خداوند تصمیم گرفت قدرت خدایی را از آنان بازگیرد و آن را در جایی پنهان کند که دست کسی به آن نرسد. ادامه مطلب |
دريا باش روزی شاگرد راهب پیري، از او خواست که درسي به یاد ماندنی به او بياموزد.
راهب از شاگردش خواست کیسۀ نمکي نزدش بياورد، سپس مشتي از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست آب را بنوشد.
ادامه مطلب |
كودك و خداوند كودكي كه آمادهی تولد بود، نزد خداوند رفت و از او پرسيد: ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم ادامه مطلب |
یه بار امتحان کن هیچ یاًس مسلمی نیست که قطرهای امید را در قلب خود نگه ندارد. و هیچ بدبینی مفرطی نیست که مملو از ذرات شناور خوشبینی نباشد. ادامه مطلب |
هدف آسمانی یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود، دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود...!
همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هقهق گفت: ...
ادامه مطلب |
عقل نورانی صاحبان عقلهای نورانی کلید ورود به اقلیم خداوند را در عشق الهی یافتهاند و بنابر فرمول خاص آن بر طبق آیین هنر عشقورزی به خداوند راز آنرا در دل خویش پنهان نموده و با چشم دل دیدن را، بر هر دیدنی ترجیح دادهاند. ادامه مطلب |
خِرد آسمانی آن که بر چکیدهی عقل نورانی دست یافت، بر خِرد آسمانی نظر افکنده و بر آنچه در عرش باشکوه خداوند است، پی برده. آن شکوه عقل نورانی میباشد، که بازتاب و عصارهاش خِرد آسمانی است. ادامه مطلب |
|
|
|
آرايشگر و ژوليده روزي فردي به آرايشگاه رفت تا موهاي خود را مرتب كند. هنگامي كه نوبت به او رسيد روي صندلي، مقابل آينه نشست، آرايشگر كار خود را آغاز كرد و طبق معمول سر صحبت بين آرايشگر و مشتري باز شد و از هر دري سخني گفته شد تا اينكه ادامه مطلب |
چقدر مضحك! چقدر مضحك است که يک ساعت عبادت به درگاه الهي بسيار كند و طاقت فرسا ميگذرد، ولي 60 دقيقه از يك فيلم سينمايي مثل برق و باد ميگذرد! ادامه مطلب |
آشنايي با اويي كه نميشناختماش مرد جواني كه به تازگي در شركتي استخدام شده بود، عليرغم رضايت عمومي از شرايط كارياش از يك مسأله رنج ميبرد؛ او به شدت از چيزي واهمه داشت: از مواجههي احتمالي با رئيس آن شركت! ادامه مطلب |
|
|
شیطان از کار خود دست می کشد به روایت افسانه ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. ادامه مطلب |
ايمان زن نابينا سال ها پیش از دهکده ای می گذشتم، وارد کلبه ای مخروبه شدم که درون آن زنی پیر و نابینا روی زمین نشسته بود. او زنی تنها بود که در فقر کامل به سر می برد. وقتی که او را در چنین وضعیتی دیدم ادامه مطلب |
یا تواب سرمست از خویشتن با بیخیالی و شتابزده در کوچه پس کوچههای زندگی قدم در قدم خود پیش میرفتم، رنگ و لعاب کوچهها و نورهای کاذب در بیراههها آنچنان مرا مجذوب خود کرده بودند که یاد خدا و عهد خود را با او به فراموشی سپرده و ... ادامه مطلب |
|
دوزخ جاي او نيست يكي بود يكي نبود؛ مردي بود كه زندگياش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي از دنيا رفت همه ميگفتند به بهشت رفته است. آدم مهرباني مثل او حتماً به بهشت ميرفت. ادامه مطلب |
چرا اين خانه؟! آيا تا بهحال فكر كردهايد كه چرا خانهي خداوند در بياياني داغ و سوزان، خشك و بيآب و علف و در جايي بنا شد كه سفر به آن، بسيار سخت و طولاني و طاقت فرسا بود؟!
ادامه مطلب |
آيا شما با خدا نسبتي داريد؟ هر يك از ما نيز اگر به راستي با خداوند نسبت "بندگي" داشته باشيم، به همان نسبتِ بندگيمان، متجلي كنندهي صفات او در خود خواهيم بود. آري، محك سنجشِ ميزان قرابت ما با خداوند، ميزان شباهت ما به اوست. ادامه مطلب |
و آنگاه که او میآید... از بالا میآید پس به سوی بالا میرود، از آسمان میآید و متعلق به آسمان است پس باز میگردد و به سوی آسمان، تو را پرواز میدهد. از زندگی میآید، پس زنده است و زندگی میبخشد. ادامه مطلب |