
او كه "يك" را شناخت...
بسم ا... الرحمن الرحيم
روزي روزگاري در دهي دور دست در دامنهي كوهي بلند، پسركي زندگي ميكرد. آن پسر چوپان بود، و مانند تمام چوپانهاي دنيا ساده؛ به سادگي دشتي كه هر روز از آن ميگذشت.
هر روز صبح پيش از طلوع آفتاب بيدار ميشد و گوسفندان را براي چرا به دامنهي كوه ميبرد. طي اين مسير برايش سفري بود، سفري از پايين دره به بلنداي كوه. در مسير اين سفر دوستان فراواني داشت؛ درختان بلندي كه آسمان را لمس ميكردند، قورباغههايي كه در كنار آبگيرهاي ميان راه آواز سر ميدادند، و آن كوه سر به فلك كشيده كه سكوتي بيپايان داشت... هر زمان كه به دامنهي كوه ميرفت، گويي صدايي او را به آن بالا ميخواند...
و اين چنين روزها سپري ميشدند و آواي نيلبك پسرك در آن كوه بلند طنين انداز بود تا آن كه ...
آن روز، روزي متفاوت بود؛ اولين روز مدرسه! پسرك آن روز هم مانند تمامي روزهاي ديگر صبح زود برخاست تا به موقع به مدرسه برود. مدرسه در ده مجاور بود، در سمت جنوب و او كه هر روز راه شمال را تا دامنهي كوه تجربه ميكرد، آن روز مسيري متفاوت داشت. دشتها را طي كرد تا به ده پاييني رسيد. كوچهها بودند و ديوارهاي كاهگلي. از كوچهها عبور كرد تا به مدرسه رسيد. مدرسه يك كلاس داشت، فقط يك كلاس. روزي ابري و نسبتاً سرد بود و درب و پنجرهي كلاس محكم بسته شده بود. كمي دير رسيده بود و بچهها داخل كلاس بودند. در زد و وارد شد. كلاس، اتاقي بود كوچك با يك پنجره. نگاهي كرد، در روي نيمكتها جاي خالي نبود. از معلم اجازه گرفت و به انتهاي كلاس رفت، و روي زمين نشست و دفترش را باز كرد. فضاي كلاس تاريك بود، يك پنجره براي روشن كردنش كافي نبود. در اين هنگام صداي معلم به گوش رسيد: "بچهها، اولين درس امروز يك است." و گچي سپيد برداشت و بر روي تختهي سياه خطي راست كشيد و گفت: "يك، يك". بچهها شروع كردند به نوشتن يك. همچنان كه معلم در ميانشان قدم ميزد و دفترهايشان را نگاه ميكرد، سطرهاي خالي دفترها با خطوط راستي كه بچهها بر آن ميكشيدند پر ميشدند. پس از مدتي معلم گفت: "خب، حالا كه همه يك را ياد گرفتيد، دو را ياد ميگيريم." و آن را روي تخته نوشت. بچهها هم به دنبالش شروع به نوشتن دو كردند. آن روز معلم تا سه را درس داد و به بچهها گفت كه چند صفحه از يك تا سه بنويسند.
در راه بازگشت به خانه، پسرك فقط به يك چيز ميانديشيد و آن "يك" بود. تنهيعريان تكتك آن درختان را در آن هواي ابري به صورت نقش "يك" ميديد. "يك، يك، يك، ...". به دشت كه رسيد، چشمش به آن تك درخت بلند افتاد، "يك"، و پيش خود انديشيد: "يك زمين، يك آسمان، يك خورشيد، يك، يك، يك، ..." گويي اسراري در اين واژه پنهان بود. مسيرش را به سوي شمال پيش گرفت تا به خانه رسيد. وارد حياط شد. چهرهي مهربان مادر كه مشغول شستن رختها بود به او خوشامد گفت...
اينك شب شده بود. همگي خواب بودند غير از پسرك كه در گوشهي اتاق تنها نشسته بود و فتيله را پايين كشيده بود. نور چراغ بر روي صفحاتِ باز دفترش ميرقصيد. در ميان خطوط افقي دفترش تنها خطوط راستي به چشم ميخوردند كه نشاني از يك بودند. صفحه به انتها رسيده بود، اما پسرك حس ميكرد كه هنوز به انتهاي معناي نهفته در دل يك نرسيده است. پس ورق زد، صفحهاي سپيد...، و دوباره آغاز كرد: "يك، يك، يك..."
... ديگر صبح شده بود و پسرك كه تمام شب را بيدار مانده بود، دفترش را بست و به سمت جنوب به راه افتاد...
"بچهها دفترهايتان را روي ميز بگذاريد." معلم بعد از گفتن اين حرف شروع به بررسي مشق بچهها كرد. همه از يك تا سه نوشته بودند، اما در دفتر پسرك غير از يك چيزي نبود. معلم گفت: همهي بچهها تا سه را ياد گرفتهاند، چطور تو هنوز يك را بلد نشدي؟ پسرك گفت: "آقا بايد هنوز "يك" را بنويسم، هنوز آن را نفهميدهام." معلم كه عصباني شده بود، پسرك را از كلاس بيرون كرد و درب كلاس را محكم بست. اما پسرك ناراحت نشد. او مصمم بود كه "يك" را بفهمد. پس راه شمال را در پيش گرفت، از ميان درختان "يك" مانند عبور كرد. داركوبي به درختي نوك ميزد و صدايش در ذهن پسرك چنين طنين انداز مي شد: "يك، يك، يك،..." گويي همه چيز ذكر "يك" ميگفت. مه سنگيني همه جا را در بر گرفته بود. از كنار دشت و تك درخت عبور كرد و مسير شمال را ادامه داد. از كنار ده خودشان هم عبور كرد. رفت و رفت تا به دامنهي كوه بلند رسيد. در تنهايياش سكوتي ابدي بر آن حكمفرما بود، كوهي بلند بود و مهي سنگين و اسراري نهفته در دل آن. همه چيز يگانه به نظر ميرسيد، و سكوت كوهستان پسرك را به بالا فرا ميخواند. او كه تا به حال از دامنه بالاتر نرفته بود، مسير كوهستان را پي گرفت...
پسرك بالا و بالاتر ميرفت و مه سنگين و سنگينتر ميشد، تا دهانهي غاري پسرك را از دنياي بيرون به درون كشاند...
اينك روزهاي پسرك در بالاي آن كوه بلند سپري ميشدند و گاه شبها نيز...
در يك صبح آفتابي، همچنان كه مِه بخار ميشود، و آنگاه در آسمان وزين ميگردد و پربار، و باراني پُربركت از آن فرو ميبارد، پسرك نيز از كوه بلند پايين آمد، هوا، هواي بعد از باران بود. بركهها لبريز، قورباغهها آوازخوان، و خورشيد درخشان...
در آن هنگام كوچههاي ده آرام بودند و خالي. پسرك از كنار مدرسهي ديرين ميگذشت. هيچ كس آنجا نبود. درب كلاس باز بود و آن پنجرهي كوچك هم. به درون رفت، خورشيد از پنجره بر روي ديوار مقابل ميتابيد. گچي سپيد برداشت و بر روي ديوار آفتابي خطي راست كشيد: "يك"؛ ... و به ناگاه ديوار از ميان شكافت...
... و براي او كه "يك" را شناخته بود ديگر دويي نبود...
نوشتهي: م. ش.
بازگشت
Share
|