
و او هنوز و همچنان نام سنگ لاکش را صدا می کند...
پشتش
سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني. مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد
رفت. آهسته آهسته
مي خزيد، دشوار و كند. و دورها هميشه دور بود. سنگ پشت تقديرش را دوست نمي داشت و آن
را چون اجباري بر دوش مي كشيد. پرنده اي در آسمان پر زد سبك. و سنگ پشت رو به خدا
كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من
هيچگاه نمي رسم، هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد به نيت نااميدي. خدا سنگ پشت را
از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كره اي كوچك بود. و گفت: نگاه كن، ابتدا
و انتها ندارد.هيچ كس نمي رسد. چون رسيدن در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر
اندكي. و هربار كه مي روي رسيده اي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي
نيست، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي. پاره اي از مرا. خدا سنگ پشت را بر
زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه ها چندان دور. سنگ پشت به راه
افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي. و پاره اي از "او" را با عشق
بر دوش كشيد
... و به راه
افتاد . . . و در هر قدمی که بر می داشت، یاد همان اندکی که با هم بودند از او جدا
نمی شد و این امر بود که او را به اندشیدن واداشته بود . . . . او که تا چندی پیش
از گران وزنی باری که بردوش خود مجبور به حملش بود، می نالید و شِکوه می نمود،
اینک چنان در شیرینی افکار و خاطرات اخیر و خطیر خود، غرق در اعماق آن بود که چیزی
دیگری، یارای برهم زدن یاد او را نداشت. و او همچنان می اندیشد که
مگر نه اینکه این، اوست همان خدایی که در پشت هر چیزی ست و حضوری زنده دارد؟ مگر
نه اینکه این، همان خود اوست که پُشت و پُشتوانه ی هر بنده و مخلوق خود است؟ و در
این حال و احوال بود که . . . دربافت آنچه را که شایسته ی
یافتن و دریافتنش بود.آری، پس این "سنگ" که او همیشه با خود داشت و پُشت
اش بود، خود او بود. خودِ خودِ خودش. و نه چیز و چیزهای دیگری که او در گمان خود،
آنها را ساخته بود. در این هنگام، او دیگر قدمی برنداشت. ساکت و ساکن. کمی به دور
دستها خیره ماند. لیکن چشم ها نیز دیگر یارای ندیدن هم نداشتند. پس آنها را به
آرامی بست و در این آرام یافتگی، با صداقتی راستین و ایمانی که از اخلاص وی ریشه
گرفته بود و در جدّیتی بی سابقه و در هیبتی بی نظیر، کاری کرد کارستان. او داشت
نام سنگ خود را صدا می زد. همویی که همیشه با او بود و او، نه می دیدش و نه می
دانستش و نه می خوا . . . ولی نه. آن سخت پُشتی که آنطور بود، دیگر نبود. و
این که اینجا به هست مانده بود، خود او بود. خودِ خودش شده بود. آرام شد و به همان
آرامی، رام رام گردید. او همچنان بدون هیچ حرکتی، ایستاده بود تو گویی چنان ایستاده ای که در خود قایم است.
ثانیه ها، دقیقه ها و ساعتها گذشتند. . . بعد هایی بود که عده ای می گفتند که
شنیده اند دور زمانی، سنگ پشتی بوده است که نه در حالت خزیدن، که ایستاده بر روی
دو پای خود، بی هیچ تلاشی حرکت می کرده است. بعضی ها هم مدعی بودند که او را با
چشم خود و در تازگی دیده اند. و بسیاری داستانهای دیگر، که ایشان، آرزوهای شان را
در آن شکل می دادند، می ساختند و خود نیز باورش می داشتند. یکی هم که راز او را می
دانست، سنگ او را شانس و عامل موفقیتش نامید که وی توانسته بود با شناخت و درک
زنده ای که از آن(سنگ) بدست آورده بود، از آن سنگ خدایی خود پاداش بگیرد. و همین
دریافت پاداش بود که بدون شناخت کم و کیف آن برای عموم، توانسته بود وی را به یک
قهرمان بزرگ، معروف و اسطوره ای مبدّل گرداند. لذا آن سنگ را که نشانه اقبال و
شانس بود، " لاک " نامیدند و او را به نام مقدس " لاک پُشت "
ملقّب کردند! و او در این همه بودنی که شد، نه بود و نه ماند. . . حتی امروز هم که
از آن مکان آخرینی که سنگ و یا بهتر گفته باشیم،" لاک پُشت " بگذری،
قطعه سنگی توخالی که پَر از برچستگی ست را خواهی یافت که بشکلی خاصّ در زمین
ایستاده است . گویی که انگار زمین، نهال او را که در وحدت با سنگش یکی شده اند را
از درون خود و با رؤیت شوندگی ای دیگر گونه، رویانده است. و تا نسیمی می آید و یا
بادی شروع به وزیدن می کند، آواز ندایی می آید و از آن یک تکه سنگ، آهنگ نوایی
برمی خبزد و شبنم های غلطان را به رقص می آورد. هر آنکس که گوش بسپارد، می بیند که
او دارد همچنان نام سنگ لاکش را در آن زمین صدا می کند و خود را می خواند. پروشا
بازگشت
Share
|