
"او" از پشت پنجره همـــــه چیز رو دیده!
جانی
کوچولو با پدر و مادر و خواهرش جولی برای دیدن پدر بزرگ و مادر بزرگشون به مزرعه
رفته بودند.
مادر بزرگ یه
تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی، جانی اشتباهاً یه تیر به سمت
اردک خونگی مادر بزرگش پرت کرد که تیر به سر اردک خورد و بلافاصله اونو کشت. جانی
وحشتزده شد. لاشهٴ اردک رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند
ک...رد دید که خواهرش همه چیز رو دیده ... ولی حرفی نزد.
مادر بزرگ از
جولی خواست که در شستن ظرفها کمکش کنه ولی جولی گفت: "مامان بزرگ جانی به من
گفته که اون میخواد تو کارهای آشپزخونه کمک کنه." و زیر لبی به جانی گفت:
"اردکه رو یادت میاد؟" جانی ظرفها را شست.
بعد از ظهر اون
روز پدر بزرگ گفت که میخواد بچهها را به ماهیگیری ببره، ولی مادر بزرگ گفت:
"متأسفانه من برای درست کردن شام به کمک جولی احتیاج دارم." جولی لبخندی
زد و گفت:"نگران نباشید چون که جانی به من گفته بود میخواد کمک کنه." و
زیر لبی به جانی گفت:"اردکه رو یادت میاد؟"اون روز جولی به ماهیگیری رفت
و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
چند روزی به
همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارهای خودش کارهای جولی رو هم انجام
بده. تا این که نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادر بزرگش و همه چیز رو اعتراف کرد.
مادر بزرگ
لبخنـدی زد و جانـی رو در آغـوش کشید و گفت: "عـزیـز دلـم میدونم چی شـده،
من اون موقع کنار پنجره ایستاه بودم و همه چیز رو دیدم. اما چون خیلی دوستت دارم
بخشیدمت. فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به جولی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه
تو رو به خدمت خودش بگیره."
* * * * *
آری، "او" از پشت پنجره همه چیز رو
دیده؛ همهٴ زندگی، همۀ گذشته و همهٴ کارهامون رو. بهترین کار اینه که هر چه سریعتر نزد
"او" به اشتباهاتمون اعتراف و ازش طلب بخشش کنیم و از زنجیر اسارت بار
اشتباهات گذشته مون رهایی یابیم. "اویی" که همــه چیز رو دیده،
بخشنده تر و مهربون تر از اونیه که بخشش خودش رو از ما دریغ کنه. او نه تنها ما رو میبخشه بلکه خطاهای
گذشته مون رو فراموش هم میکنه... و این فوق العاده است.
فرستنده: آتنا
بازگشت
Share
|