بگو: اى بندگان من كه بر خويشتن زياده‏ روى روا داشته‏ ايد! از رحمت خدا مأيوس نشويد. همانا خداوند، همه گناهان را مى ‏آمرزد، كه او خود آمرزنده‏ ى مهربان است. سوره زمر 53                    و پيش از آن كه شما را عذاب فرا رسد و ديگر يارى نشويد، به سوى پروردگارتان روى آوريد و تسليم او شويد. سوره زمر 54                     و از بهترين چيزى كه از جانب پروردگارتان به سوى شما نازل شده پيروى كنيد، پيش از آن كه عذاب الهى ناگهان به سراغ شما آيد، در حالى كه از آن خبر نداريد. سوره زمر 55                    تا [مبادا] كسى بگويد: افسوس بر آنچه در كار خدا كوتاهى كردم! و حقّا كه من از ريشخند كنندگان بودم. سوره زمر 56                     
 

يك

به نام يكتاي بي‌همتا

حالا ديگر هفت سال داشت. پدر و مادرش براي رسيدن اين زمان، لحظه شماري كرده بودند. از اين پس، پسركشان به مدرسه خواهد رفت و بسياري چيزها خواهد آموخت؛ هر آنچه را كه لازم است او را به سوي زندگي موفق رهنمون شود. درست مثل سايرين.

اما پسرك، تا كنون بسياري چيزها آموخته بود اما نه از مدرسه، نه از اندك اطرافيانش و نه حتي از پدر و مادرش. او "مي‌‌‌‌ديد"، "مي‌‌‌‌شنيد" و مهم‌تر از همه اينكه اين ديده‌ها و شنيده‌ها را درك مي‌‌‌‌كرد و "مي‌‌‌‌فهميد". ساعت‌ها نشستن در كنار رودخانه، گوش سپردن به آواي كوهستان، خيره شدن به آسمان و ابرها، براي او از هر تفريحي لذت بخش‌تر بود. او در بسياري كارها مهارت فراواني داشت. مي‌‌‌‌دانست چگونه مي‌‌‌‌تواند حتي هنگامي‌‌‌‌كه رودخانه، خروشان است بدون اينكه آسيبي ببيند عرض رودخانه را طي كند و خود را به آن سو؛ به چشمه و درخت مورد علاقه‌اش برساند. مي‌‌‌‌دانست چطور مي‌‌‌‌تواند بدون اين كه درختان را بيازارد با آنها و نه از آنها، بالا رود و لانه پرندگان را بيابد. او زمان تخمگذاري و بيرون آمدن جوجه‌هاي پرندگان را مي‌‌‌‌دانست و از اين كه مي‌‌‌‌ديد آنها چطور رشد مي‌‌‌‌كنند و مي‌‌‌‌آموزند در طبيعت زندگي كنند، حظ مي‌‌‌‌كرد.

اكنون پدر و مادرش مي‌‌‌‌خواستند او را به مدرسه بفرستند. پسرك هيچ تصوري از مدرسه نداشت. مدرسه چه جور جايي بود؟ در آنجا چه چيز انتظارش را مي‌‌‌‌كشيد؟ نمي‌‌‌‌دانست. فقط مي‌‌‌‌دانست كه پدر و مادرش او را بالاخره به آنجا خواهند فرستاد. پس مثل هميشه، چشم‌ها و گوشهايش را گشود تا بداند و بفهمد.

نخستين چيزي كه فرا گرفت، كشيدن خطي صاف بود. اين خط صاف "يك" بود. نخستين تعليم، "يك" بود، همانطور كه آخرين نيز.

گويي اين يك را قبلاً نيز ديده بود؛ درخت محبوبش، "يكي" كشيده به سوي آسمان بود. رودخانه‌اش همچون "يكي" بي انتها به نظر مي‌‌‌‌رسيد. عقابش هنگام شيرجه براي شكار، "يك" بود و "يك"‌هاي فراوان، اما يكي.

پس او نوشتن اين "يك" آشنا را آغاز كرد و آن را ادامه داد. ديگران به يادگيري ساير آموزش‌ها پرداختند و (به ظاهر) پيشرفت كردند اما او همچنان (به ظاهر) فقط به آموختن يك مي‌‌‌‌پرداخت و آن را ادامه مي‌‌‌‌داد.

آموزگارش پرسيد: چيز‌هاي ديگري هم براي آموختن هست. نمي‌‌‌‌خواهي آنها را بياموزي؟ نوشتن يك را به پايان نرسانده‌اي؟ او پاسخي نداد و كماكان به نوشتن ادامه داد. يك هفته، يك ماه و ... گذشت.

اميد پدر و مادرش براي اينكه او چيزي بياموزد، از بين رفته بود چون او فقط "يك" را مي‌‌‌‌ديد، "يك" را مي‌‌‌‌شنيد و "يك" را نقش مي‌‌‌‌زد.

از مدرسه بيرونش راندند چرا كه گمان كردند او نمي‌‌‌‌خواهد يا نمي‌‌‌‌تواند چيزي بياموزد. اما پسرك در خانه هم همان تمرين را دنبال مي‌‌‌‌كرد و در برابر همه پرسش‌ها، يك پاسخ داشت: هنوز "يك" را نفهميده‌ام.

و دير زماني گذشت...

روزي او به مدرسه پيشين‌اش بازگشت و آموزگارش را ديد. به او گفت:

"يك" را فهميدم. ببينيد درست مي‌‌‌‌نويسم؟ و گچ را از آموزگار گرفت و روي ديوار، "يك" را نقش زد.

           و ديوار، دو نيمه شد...

 

                                                  نقل از مجله هنرهای زیستن شماره 1

 

بازگشت

Share

 

 

 

 

 

 

 
 
 
   
آدرس ایمیل شما
آدرس ایمیل گیرنده
توضیحات
 
 
 
 
شرکت در میزگرد - کلیک کنید
 
 
نظر شما در مورد مطالب سایت چیست ؟
 
 
 
 
 
 
 
©2026 All rights reserved . Powered by SafireAseman.com