بگو: اى بندگان من كه بر خويشتن زياده‏ روى روا داشته‏ ايد! از رحمت خدا مأيوس نشويد. همانا خداوند، همه گناهان را مى ‏آمرزد، كه او خود آمرزنده‏ ى مهربان است. سوره زمر 53                    و پيش از آن كه شما را عذاب فرا رسد و ديگر يارى نشويد، به سوى پروردگارتان روى آوريد و تسليم او شويد. سوره زمر 54                     و از بهترين چيزى كه از جانب پروردگارتان به سوى شما نازل شده پيروى كنيد، پيش از آن كه عذاب الهى ناگهان به سراغ شما آيد، در حالى كه از آن خبر نداريد. سوره زمر 55                    تا [مبادا] كسى بگويد: افسوس بر آنچه در كار خدا كوتاهى كردم! و حقّا كه من از ريشخند كنندگان بودم. سوره زمر 56                     
 

این پیاز، پوچ است!

 

وقتی بودا به دنیا آمد ستاره شناسان به پدر و مادر او گفتند که این پسر یا امپراتوری خواهد شد که تمامی جهان را فتح می کند و یا اینکه دنیا را به کناری خواهد گذاشت و به راه معنویت کشیده می شود، این دو حالت برای‌ آینده زندگی این پسر ممکن است رخ دهد. دو آینده کاملاً متفاوت و خلاف یکدیگر؛ یا امپراتور و فاتح تمامی جهان، یا انسانی که زندگی را کاملاً ترک می کند.

در این زمان پدر بودا از ستاره شناسان سوال کرد:

چگونه چنین چیزی ممکن است؟ شما درباره دو آینده ای سخن می گویید که کاملاً متضاد یکدیگر هستند.

ستاره شناسان به پدر بودا گفتند:

چنین چیزی همیشه امکان پذیر است. هنگامی که فرزندی به دنیا می آید که در طالع او فتح و فتوح جهان دیده می شود، این حالت نیز وجود دارد که او دنیا را ترک کند و یک سالک تمام  عیار گردد.

در عین حال یک تارک دنیا و یک سالک تمام عیار نیز فاتح جهان است؛ زیرا هنگامی که فردی واقعاً و از ته دل تصمیم می گیرد دنیا را ترک کند به اندازه کافی زندگی دنیوی را تجربه کرده است و به بی معنا و پوچ بودن آن رسیده است یا به عبارت دیگر او بالغ شده و درک کرده است که هیچ چیز با ارزشی در زندگی دنیایی وجود ندارد.

پدر بودا با شنیدن این مطالب بسیار نگران و ناراحت شد و از ستاره شناسان پرسید:

حال من چه می توانم بکنم؟ من تنها همین یک پسر را دارم و او نیز در این زمان که من پیر شده ام به دنیا آمده است. من دیگر جوان نیستم و همسرم نیز بلافاصله بعد از به دنیا آمدن این پسر از دنیا رفته است. بنابراین نمی توانم امیدوارم باشم که فرزند دیگری داشته باشم. پس تمام پادشاهی من نابود خواهد شد.

ستاره شناسان به پدر بودا توصیه کردند:

تو نباید اجازه دهی پسرت با هیچ گونه غم و اندوه و دردی مواجه شود. اجازه نده پسرت متوجه شود که روزی دوران پیری برای همه فرا میرسد و در نهایت همه خواهند مرد، تا میتوانی زنان و دختران زیبا به دور او گرد آور. اجازه نده او در زندگی هیچ گونه درد و غم و اندوهی را تجربه کند زیرا بدون آشنا شدن با غم و اندوه هیچ کس به این فکر نمی افتد که دنیا را ترک کند.

پدر بودا بدون هیچ مشکلی چنین کاری را انجام داد. او سه قصر زیبا در سه جای مختلف کشور برای سه فصل مختلف ساخت. بنابراین بودا هنگام زمستان در محلی گرم زندگی میکرد و در فصل تابستان به محلی خنک برده میشد. تمامی دختران زیبای آن کشور به گرد او فرا آورده شدند و بودا در خوشی و شادی کامل زندگی می کرد. گفته میشود حتی در قصرهایی که بودا زندگی می کرد اجازه نمیدادند هیچ گلی پژمرده شود. یعنی قبل از اینکه گلی شروع به پژمرده شدن می کرد آن را با گل جدیدی عوض می کردند. بودا حتی در زندگی خود با یک برگ خشک نیز مواجه نشد. تمامی برگهای خشک را از درختان هنگام شب می چیدند تا مبادا بودا با این واقعیت مواجه شود که زندگی پایانی نیز دارد.

بودا تنها چیزهای زیبا را می دید. او همیشه در رویا زندگی می کرد. ولی حقیقت به هر رویایی نفوذ می کند و شما نمی توانید از حقیقت فرار کنید.

یکی از همین روزها که بودا قرار بود در جشنی خارج از قصر شرکت کند با پیر مردی فرتوت و از کار افتاده ای مواجه شد. او هرگز در زندگی خود فردی پیر را ندیده بود. سپس او یک جسد را دید که برای سوزاندن به گورستان حمل  می شد. او از راننده کالسکه خود پرسید:

برای این مرد چه اتفاقی افتاده ؟ چرا صورت او پر از چین و چروک است؟ چرا پشت او خمیده شده است؟

کالسکه ران پاسخ داد:

چنین وضعیتی برای همه اتفاق می افتد. پیری یک فرایند طبیعی است. هرکسی پیر میشود، پشت او خمیده می شود و صورت او پر از چین و چروک می گردد.

سپس بودا پرسید:

برای این مرد دیگر که بی حرکت روی این تخته چوب قرار دارد چه اتفاقی افتاده است؟ چرا افراد دیگر او را روی شانه های خود حمل میکنند؟ مگر او خود نمیتواند راه برود؟

کالسکه ران پاسخ داد:

این مرد مرده است. مرگ مرحله پس از پیری است.

در این هنگام ناگهان حقیقت رویاهای بودا را از هم فروپاشید و به کالسکه ران گفت:

کالسکه را همینجا نگه دار! آیا من نیز همانند دیگران پیر خواهم شد و خواهم مرد؟

راننده در حالی که در پاسخ دادن تردید داشت، گفت:

عالیجناب، من اجازه ندارم پاسخ این سوال شما را بدهم ولی از آنجایی که شما بسیار نگران و ناراحت هستید نیز نمی توانم به شما دروغ بگویم؛ بله، همانند این دو مرد شما نیز روزی پیر خواهید شد و خواهید مرد. هرکسی که به دنیا می آید روزی پیر می شود و می میرد.

ناگهان یک تارک دنیا که در حال تعقیب کردن جسد مرد مرده بود پدیدار شد. بودا از کالسکه ران پرسید:

برای این مرد چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او جامه ای به رنگ نارنجی پوشیده است؟

بودا تا آن زمان هرگز تارک دنیایی ندیده بود.

تا زمانی که شما با پیری و مرگ مواجه نشوید هرگز ترک دنیا را متوجه نخواهید شد. پیری، مرگ و ترک دنیا یک روال منطقی است که یکی پس از دیگری اتفاق می افتد. پس کالسکه ران به او پاسخ داد:

این مرد زندگی را ترک کرده است. او درک کرده که زندگی با مرگ پایان می پذیرد و به همین علت زندگی را ترک کرده است.

بودا به کالسکه ران دستور داد:

به قصر بازگرد من هم زندگی را همین حالا ترک کردم.

در آن زمان حتی کالسکه ران نیز متوجه سخنی که بودا گفته بود نشد ولی همان شب بودا قصر را ترک کرد.

...

* * *

تمامی بوداها، شاهزاده بوده اند. این نکته اتفاقی نیست. آنها همگی زندگی مرفه و ثروتمندی داشته اند و همه چیز برایشان مهیا و آماده بوده است تا اینکه در نهایت به این نتیجه رسیده اند که دنیا و زندگی دنیایی پوچ و بی معنی است و هیچ چیز در آن وجود ندارد؛ درست مثل یک پیاز که هرچه بیشتر و بیشتر پوستش را می کَنید و لایه های مختلف آن را بر می دارید انتظار می کشید که چیزی در آن پیدا کنید ولی ناگهان متوجه می شوید که آخرین لایه را نیز برداشته اید و هیچ چیز درون آن نیست؛ پوچ و تو خالی است.

اما اکثر انسان ها تمام عمر خود را صرف پوست کندن و برداشتن لایه های پیاز زندگی می کنند و تا به انتها نرسیده اند در درون، این امید را دارند که روزی بتواند لایه های بعدی را نیز پوست بکنند و با این کار در نهایت، روزی از این زندگی ارضا شوند، و این آرزوی پوچ همیشه در وجودشان باقی می ماند.

 

گزیده ای از: فقط مثل آن، برگردان از فرشید قهرمانی، با اندکی ویرایش

 

بازگشت

Share

 

 

 

 

 

 

 
 
 
   
آدرس ایمیل شما
آدرس ایمیل گیرنده
توضیحات
 
 
 
 
شرکت در میزگرد - کلیک کنید
 
 
نظر شما در مورد مطالب سایت چیست ؟
 
 
 
 
 
 
 
©2026 All rights reserved . Powered by SafireAseman.com