
نظر كرده
چندي پيش از روستايي دور افتاده ميگذشتم که در منطقهاي کوهستاني قرار داشت. در آن جا فرزانهاي بود که اهل محل او را "نظر کرده"1 ميخواندند و معتقد بودند که دست او يا دعايش ميتواند زندگيشان را متحول سازد. به همين دليل از گوشه و کنار به ديدارش ميآمدند و از او ميخواستند برايشان دعا كند. تعريفهايي که از او شنيدم مرا نيز مشتاق کرد تا به حضورش برسم و از او بخواهم که برايم دعا کند تا شايد دعاي او مرا نيز به مراد دلم برساند. ديدار ما اگر چه کوتاه بود اما تأثيري عميق در زندگيام گذاشت و خواستههايم را تغيير داد.
در همان لحظه اول ملاقات با او متوجه شدم که کاملاً با ديگران فرق دارد شايد از آن جهت که هيچ گونه نيازي در او به چشم نميخورد. با وجود اينکه زندگي بسيار ساده، حتي سادهتر از ساير روستائيان داشت، اما چنان بينياز از همه دنيا بود که به حالش حسرت خوردم و آرزو کردم که اي کاش جاي او بودم. ديدن او مرا چنان تحت تأثير قرار داده بود که خواستهام را فراموش كردم. در عوض نيازي جديد در من شکل ميگرفت و در جستجوي سؤالي بودم که ميتوانست مسير زندگيم را تغيير دهد.

در ابتدا بين ما سکوت حکمفرما بود، انگار او هم ميدانست در من چه ميگذرد پس هيچ نميگفت و به کارش مشغول بود. چشمانش چنان آرام بود که مرا در خود فرو ميبرد. در آن مدت که به راستي نميدانم چقدر گذشت، تنها چند سؤال ذهنم را به خود مشغول ساخته بود: "چرا او تا به اين حد آرام است؟ (آنقدر آرام که من بيقرار نيز در حضورش آرام شده بودم!). آيا ارتباطي بين اين آرامش وصف نشدني و گفتههاي مردم که او را "نظر کرده" ميخواندند، وجود داشت؟ اصلاً چه کسي يا چه چيزي در او نظر کرده بود؟!!"
بالاخره سکوت بين ما شکسته شد و او با نگاهي معني دار به من گفت:
- همه براي رسيدن به آرامش در جستجوي نگاهاند اما متأسفانه نميدانند که نگاه ديگران نه تنها ارزشمند نيست، بلکه گاهی ممکن است روح انسان را نيز تخريب کند.
دستپاچه شدم. حتما به لباس و مدل موهايم که مطابق آخرين مد روز بود اشاره ميكرد. وانمود كردم متوجه نشدهام. با صداي لرزان گفتم: منظورتان را نميفهمم.
لبخندي زد گفت:
- شايد بعضي مواقع نفهميدن راه خوبي براي فرار باشد !
با خودم گفتم عجب آدم زرنگي! انگار فكرم را ميخواند!
دلم ميخواست از آنجا فرار کنم تا حرفهاي هميشگي را نشنوم اما مهلتم نداد. بلافاصله اضافه كرد:
- اغلب انسانها زماني با حقيقت رو به رو ميشوند که ديگر فرصتي براي بازگشت نيست، آن موقع فقط ميتوانند بگويند "اي واي بر من" . اما تو بايد خدا را شکر کني که هنوز جوان هستي و فرصت داري گذشته را جبران کني و به خواستههايت برسي ....
با صحبتهاي او کمي حالم بهتر شد و به خودم جرأت دادم و پرسيدم چرا مردم به شما ميگويند نظر کرده؟ و اصلاً اين به چه معناست؟
در پاسخ او آيه اي از قرآن را خواند که معني اش را نفهميدم ؛ "يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَقُولُواْ رَاعِنَا وَقُولُواْ انظُرْنَا وَاسْمَعُوا ْوَلِلكَافِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ" 2 (بقره/104)
و بعد گفت :
- خداوند به ما ياد داده که تنها نگاه او را طلب کنيم و توجه او را به سمت خودمان جلب کنیم نه کسی ديگر را. اما ما نه کلامش را به خوبي ميفهميم و نه شرايطي را که او به ما نگاه کند فراهم ميکنيم. برعکس به هر قيمتي که شده سعي ميکنيم تا نگاه ديگران را به سمت خودمان جلب کنيم. مطابق مد روز ميپوشيم ، مو درست ميکنيم ، حرف ميزنيم، زندگی میکنيم و ...
ميداني چرا؟!
چون اين طوري آنها به ما نگاه ميکنند و مقداري از نيروي حياتي خودشان را ناخواسته و ندانسته به ما منتقل ميکنند. اما اين کار يعني دزدي و خيلي هم خطرناکه!!. چون بدون اين که خودت بفهمي يک دنيا به ديگران مقروض ميشوي. نمي دانم روز حساب چطور ميشود جواب اين همه آدم را داد ؟!!
كساني كه از اين روش استفاده ميكنند شايد بتوانند تا حدودي نيرو به دست بياورند و احساس رضايت كنند اما مطمئناً خيلي زود حالشان بدتر از قبل ميشود و براي نيرو گرفتن باز هم دوست دارند همان اشتباه را تکرار کنند ... درست مثل کسي که معتاد است و خودش، خودش را از بين ميبرد.
او در ادامه گفت:
- اگر ما ياد ميگرفتيم نگاه خداوند را به سمت خودمان جلب کنيم ديگر به هيچ نگاهي نياز نداشتيم . چون خداوند سرچشمه تمام نيروهاست3 او با نگاهش چنان نيرويي به ما ميبخشد که با هيچ نگاهي قابل قياس نيست. قطره کجا و دريا کجا؟ پس چرا وقتي خدا دوست دارد که دريايي از نيرو را در ما جاري کند، قطره قطره از راه حرام کسب کنيم!!!
حالا ميفهميدم چرا مردم به او ميگفتند نظر کرده، چون او نگاه خدا را به سمت خودش جلب کرده بود و از نگاه خداوند كه سرشار از انرژي است، تغذيه ميكرد او اين انرژي را بدون چشمداشت به اطرافيانش ميبخشيد و توجه مردم را هر طور كه ميتوانست به سمت خداوند جلب ميكرد. آن مرد فرزانه درست مثل رودي بود که از سرچشمه سيراب شده و از بركاتش به همه ميبخشيد. نگاه خداوند چنان او را از انرژی سرشار کرده بود که با وجود زندگي ساده و محقري که داشت، سروري وصف ناشدنی را تجربه میکرد و جز خدا از همه کس بي نياز بود.
احساس بسيار خوبي داشتم مثل پرندهاي که تازه ميخواست از قفس رها بشود. حرفهاي پيرمرد كليدي به دستم داده بود كه با آن ميتوانستم در قفس طلايي خود ساختهام را باز كنم. پس با اشتياق زياد از او پرسيدم:
- حالا چه کار کنم که خدا به من هم نگاه کند ؟
او در پاسخ آيه اي ديگر از قرآن را با صدايي خوش تلاوت کرد؛ وَلَوْ أَنَّهُمْ قَالُواْ سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا وَاسْمَعْ وَانظُرْنَا لَكَانَ خَيْرًا لَّهُمْ
(...و اگر آنان مىگفتند شنيديم و فرمان برديم، و بشنو و به ما بنگر قطعا براى آنان بهتر و درستتر بود...)
و بعد گفت:
- تنها راهش اين است که کلام خداوند را بشنوي و از آن اطاعت کني به فرامين الهي عمل كني و از هر چيزي كه خداوند دوست ندارد دوري كني، قدر شناس نعمتهاي او باشي و برايش حرمت قائل بشوي تنها در اين صورت دعوت خدا را لبيك گفتهاي4 او نزديك، حاضر و پاسخگوست ميتواني از خداوند بخواهي دعاي تو را بشنود و تو را نگاه کند... آن هم چه نگاهي... !!
و بعد پرسيد:
- تا حالا عاشق شدهاي؟
صورتم سرخ شد و تازه يادم افتاد که آمده بودم بگويم دارم از عشق ميسوزم اما متأسفانه به کسي دل بستهام که به ديگري دل داده!. اصلاً به همين دليل سر به کوه و بيابان گذاشتم و اينجا پيدايم شد. پس در جواب گفتم:
- راستش به همين دليل اينجا آمدم. اما احساس ميكنم با شنيدن حرفهاي شما خواستهام تغيير کرده. حالا تنها چيزي که از خدا ميخواهم اين است که به من هم نگاه کند چون مطمئنم که با نگاه او همه چيز درست ميشود.
لبخند بر لبش نقش بست و تکهاي ني را که با صبر و حوصله ميتراشيد در جوهر کرد تا چيزي بنويسد. و بعد با صدايي شيرين و کاملاً متفاوت گفت:
- حالا که ميگويي طعم عشق را تجربه کردهاي بايد بداني که ارتباط عاشق با معشوق چگونه است؟ تو هم با خداوند همين طور باش؛ عاشق فقط و فقط به معشوقش فکر ميکند. تنها او را ميخواهد و در همه چيز اون رو ميبيند. در عاشق خبري از خود خواهي و خود پرستي نيست ... عاشق با همه وجود تسليم معشوق است. همانطور كه يك عاشق نسبت به معشوقش غيرتداره تو هم روي خداوند و نام خدا غيرت داشته باش ... و بعد با صدايي مقتدر گفت:
- مطمئن باش که اگر با خدا هم اين طور باشي، او را عاشقترین عاشقها تجربه خواهی کرد!!
ناخودآگاه اشک از چشمانم جاري شد. من از خدا يك قطرهاي آب ميخواستم، او به من يک دريا داد! بنازم لطف و کرم خدا را!! از جام بلند شدم تا دست آن بزرگوار را ببوسم که متوجه شعري شدم که با قلم نوشته بود:
هفت آسمان را بردرم و از هفت دريا بگذرم
چون دلبرانه بنگري بر جان سرگردان من
حالا از خدا يک چيز بيشتر نميخواهم، فقط يک نگاه .... يادم ميآيد که موقع برگشت فقط يک جمله را زمزمه ميکردم :
الهي فقط و فقط به تو محتاجم .
مرا نگاه کن. مرا نگاه كن. مرا نگاه كن
******************
1- در فرهنگ معین به معنای کسی است که موردتوجه درگاه الوهیت واقع شده است.
2- اى كسانى كه ايمان آوردهايد نگوييد راعنا و بگوييد انظرنا(به من نگاه کن)، و بشنويد و كافران را عذابى دردناك است(بقره/104)
3ـ لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم
4- و چون بندگان من از تو دربارهي من بپرسند، همانا من [به آنها] نزديكم و دعاي دعا كننده را وقتي كه مرا بخواند پاسخ ميدهم، پس آنها نيز دعوت مرا اجابت كنند و به من ايمان بياورند، باشد كه راه يابند. (بقره186)
آوا
بازگشت
Share
|