بگو: اى بندگان من كه بر خويشتن زياده‏ روى روا داشته‏ ايد! از رحمت خدا مأيوس نشويد. همانا خداوند، همه گناهان را مى ‏آمرزد، كه او خود آمرزنده‏ ى مهربان است. سوره زمر 53                    و پيش از آن كه شما را عذاب فرا رسد و ديگر يارى نشويد، به سوى پروردگارتان روى آوريد و تسليم او شويد. سوره زمر 54                     و از بهترين چيزى كه از جانب پروردگارتان به سوى شما نازل شده پيروى كنيد، پيش از آن كه عذاب الهى ناگهان به سراغ شما آيد، در حالى كه از آن خبر نداريد. سوره زمر 55                    تا [مبادا] كسى بگويد: افسوس بر آنچه در كار خدا كوتاهى كردم! و حقّا كه من از ريشخند كنندگان بودم. سوره زمر 56                     
 

من هنوز منتظر آب هستم

روزي استادي بزرگ(1) در غار عميقي در كوه دور افتاده‌اي با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدري تحت تأثير قرار گرفته بود كه خود را به پاي استاد انداخت و درخواست كرد كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسي به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. استاد با لبخند، سرش را تكان داد و گفت: "مشكل‌ترين كار براي تو اين است كه بخواهي با عمل، تلافي چيزي را بكني كه من آن را رايگان به تو داده‌ام". شاگرد به او گفت: "خواهش مي‌‌‌‌كنم استاد! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم. استاد موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا مي‌‌‌‌خواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد" و در حالي كه از كوه سرازير مي‌‌‌‌شد، با شادي شروع به آواز خواندن كرد. پس از مدتي به خانه كوچكي كه در كنار دره‌ي زيبايي قرار داشت رسيد.

                      

 

 ضربه‌اي به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براي استادم بدهيد؟" ما عارفاني هستيم كه در روي اين زمين خانه‌اي نداريم. دختري شگفت زده در حالي كه نگاه ستايش آميزش را پنهان نمي‌‌‌‌كرد به آرامي‌‌‌‌به او پاسخ داد: "آه... تو بايد همان كسي باشي كه به آن مرد مقدس كه در بالاي كوه‌هاي دور دست زندگي مي‌كند، خدمت مي‌كند"، ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد. او پاسخ داد:

" مرا ببخشيد، ولي من عجله دارم و بايد فوراً با آب نزد استادم باز گردم".

 

                   

 

دختر اصرار كرد: "البته او از اين كه شما خانه مرا بركت دهيد ناراحت نمي‌‌شود، زيرا او مرد مقدس بزرگي است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد به كساني كه شانس كمتري دارند،‌ كمك كنيد! و دوباره تكرار كرد:‌ "لطفاً فقط خانه‌ي محقر مرا متبرك كنيد". شاگرد گفت:" اين باعث افتخار من است كه بتوانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم".

و داستان بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمي‌ ‌‌‌پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن، هنگامِ شام فرا رسيد و او متقاعد گشت كه آنجا بماند و با شركت در شام، غذا را نيز بركت دهد. از آن جايي كه بسيار دير شده بود، تا كوه نيز فاصله زيادي بود و در تاريكي شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آنجا بماند و صبح زود به سوي كوه حركت كند. به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت، اگر او مي‌‌‌‌توانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب مي‌‌‌‌شد. در نظر خداوند تمام حيوانات جزو مخلوقات او هستند و نبايد در رنج و عذاب باشند.

                           

روز‌ها تبديل به هفته‌ها شد و او هنوز در آن جا مانده بود. آن‌ها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادي شدند. او بر روي زمين خوب كار مي‌‌‌‌كرد و در نتيجه محصول فراواني نيز بدست مي‌‌‌‌آورد. او زمين بيشتري خريد و به زودي آن‌ها را نيز زير كشت برد. همسايگانش براي مشورت و دريافت كمك، به نزد او مي‌‌‌‌آمدند و او به طور رايگان به آنها كمك مي‌‌‌‌كرد.

پس از مدتي خانواده ثروتمندي شدند و با كوشش او معابدي ساخته شد. مدارس و بيمارستان‌ها جايگزينِ جنگل شدند و آن دره، جواهري بر روي زمين شد. نظم و هماهنگي بر زمين‌هاي باير و غير قابل كشت حكمفرما شد. وقتي خبر صلح و آرامش و ثروتي كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادي به آن جا روي آوردند. در آنجا خبري از فقر و بيماري نبود و مردان به هنگام كار، در مدح و ستايش خداوند آواز مي‌‌‌‌خواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اينكه آنها به او تعلق داشتند خوشحال بود.

روزي به هنگام پيري، همان‌طور كه روي تپه كوچكي در مقابل دره ايستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده فكر كرد. روبرويش تا جايي كه چشم كار مي‌‌‌‌كرد مزرعه‌هايي بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع احساس رضايت مي‌‌‌‌كرد.

 

                              

 

ناگهان در برابر ديدگانش موج عظيمي از جز و مد، تمام دره را فرا گرفت و در يك لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند.

 

                              

 

او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مي‌‌‌‌رفتند خيره شده بود. در همان هنگام استادش را ديد كه در سطح آب ايستاده و با لبخندي تلخ به او مي‌‌‌‌نگرد و مي‌‌‌‌گويد:"من هنوز منتظر آب هستم".

آیا می‌توان گفت اشاره داستان بالا به زندگي انسان است؟ آیا فراموش كرده‌ايم كه چرا در اينجا هستيم. چه چيزهايي را بايد بياموزيم و يا كسب كنيم؟ از چه چيز آگاه شويم؟ از كجا آمده‌ايم؟ به كجا مي‌‌‌‌رويم؟ اگر مرگ فرارسد و فرزند و خانواده، نام و شهرت، پول و قدرت، و مقام و موفقیت و ... را در یک از لحظه از ما بگیرد و به یکباره دریابیم که تمام آن چیزهایی که برایشان زحمت کشیده‌ایم جز خواب نبوده است، چه مي توانيم بكنيم؟ و آیا کسی هست که به ما بگوید: "من هنوز منتظر آب هستم؟"

 

 

 

پی‌نوشت: لرد ویشنو

نقل از مجله هنرهاي زيستن

 

 

 

 

بازگشت

Share

 

 

 

 

 

 

 
 
 
   
آدرس ایمیل شما
آدرس ایمیل گیرنده
توضیحات
 
 
 
 
شرکت در میزگرد - کلیک کنید
 
 
نظر شما در مورد مطالب سایت چیست ؟
 
 
 
 
 
 
 
©2026 All rights reserved . Powered by SafireAseman.com