بگو: اى بندگان من كه بر خويشتن زياده‏ روى روا داشته‏ ايد! از رحمت خدا مأيوس نشويد. همانا خداوند، همه گناهان را مى ‏آمرزد، كه او خود آمرزنده‏ ى مهربان است. سوره زمر 53                    و پيش از آن كه شما را عذاب فرا رسد و ديگر يارى نشويد، به سوى پروردگارتان روى آوريد و تسليم او شويد. سوره زمر 54                     و از بهترين چيزى كه از جانب پروردگارتان به سوى شما نازل شده پيروى كنيد، پيش از آن كه عذاب الهى ناگهان به سراغ شما آيد، در حالى كه از آن خبر نداريد. سوره زمر 55                    تا [مبادا] كسى بگويد: افسوس بر آنچه در كار خدا كوتاهى كردم! و حقّا كه من از ريشخند كنندگان بودم. سوره زمر 56                     
 

خدا زنده است

"علي"، پسر بچه پر شور و حال محله، ديروز مي‌‌‌‌رفت تا از عباس آقاي بقال، سفارش‌هاي مادرش رو بگيره.

مادر: علي جان، مادر، يادت نره چي گفتم‌ها! در ضمن همه اين‌ها رو احتياج داريم. حتماً ظهر با خودت بيار.

علي: چشم ماماني جونم... مي‌‌‌‌گم مامان...

مادر: علي جون داره ديرت مي‌‌‌‌شه. وقت حرف زدن نيست. مادر يادت نره چي گفتم‌ها!

علي: چشم.

علي كيف مدرسه رو انداخت روي دوشش و حالا ندو، كي بدو.

مادر: علي، بازم كه يادت رفت ليست رو ببري. تو مثل اينكه امروز حسابي حواست پرته. كجايي؟عزيز دلم، من كه بهت گفتم اينها رو ظهر لازم داريم. بيا ليست رو با خودت ببر.

علي چند روزي بود مي‌‌‌‌خواست يه سؤال بپرسه ولي مشكل اصليش اين بود كه نمي‌‌‌‌دونست از كي بپرسه. یه جورايي جرأت نمي‌‌‌‌كرد. از پريروز تا حالا، هروقت هم كه تصميم گرفته بود بپرسه، فرصتي پيش نيومده بود؛ حتي وقتي مي‌‌‌‌خواست از معلمشون بپرسه و دستش رو برد بالا، زنگ خورد و معلم با لبخندي گفت مي‌‌‌‌توني فردا بپرسي. موقع برگشت، علي در حاليكه بند كيفش رو به چپ و راست حركت مي‌‌‌‌داد و ذهنش پر از سؤال‌هاش بود، رسيد دم مغازه عباس آقا. عباس آقا غرق حساب و كتاباش بود.

علي با دادن يك سلام پر طمطراق درست و حسابي، عباس آقا را از هرچي حساب و كتاب بود آورد بيرون. عباس آقا هم با يه لبخند درست و حسابي جوابشو داد. از اينكه اين پسر هميشه به مغازش مي‌‌‌‌اومد، خوشش مي‌‌‌‌اومد؛ نمي‌‌‌‌دونست به حساب خودش با پنجاه و خورده‌اي سال اختلاف سن، چرا اينقدر دوست داشت با اين بچه سر به سر بذاره و بگو مگو كنه. حالا هم با اينكه غرق كاراش بود هيچ بدش نمي‌‌‌‌اومد علي يه خورده بيشتر اونجا بمونه. علي نوشته‌هاي مادرش رو داد دست عباس آقا و عباس آقا در حاليكه چشماش برقي از خوشي مي‌‌‌‌زد گفت:

علي جون، تخم مرغ نداريم ولي يه خورده صبر كني، مي‌‌‌‌آرن. مي‌‌‌‌توني؟

علي بدون هيچ چك و چونه، تالاپي نشست روي يكي از گوني‌هاي برنج؛ اونقدر راحت كه عباس آقا يه خورده هم پشيمون شد... نكنه اين بچه مي‌‌‌‌خواد حالا حالا‌ها از اينجا نره...

علي رو به عباس آقا گفت: عمو عباس، خيلي گشنمه. يه چيزي بده بخورم؟

عباس آقا هم در حالي كه لبخندي به لب داشت، يكي از شكلات‌هاي گنده رو تقديم كرد.

دوباره سر عباس آقا رفت توي دفتر و ماشين حساب. گاهي يه چيز‌هايي رو روي ترازو مي‌‌‌‌كشيد، گاهي هم چند جمله‌اي با خودش مي‌‌‌‌گفت. علي كمي‌‌‌‌جا به جا شد، دوباره به شكلاتش يه گازي زد و يه دفعه يادش افتاد چرا سؤالش رو از عباس آقا نپرسه؟ آخه عباس آقا اگرچه ظاهرا آدم خوش اخلاق و مهربوني نبود ولي با علي هميشه يه جور ديگه بود و ...

علي: عباس آقا... عمو عباس...

عباس آقا در حاليكه هنوز چشماشو از دفتر نگرفته بود، گفت: بله.

علي: عباس آقا يه سوال بپرسم؟

عباس آقا در حاليكه پاكتي را مي‌‌‌‌ذاشت روي ترازو و خم شده بود تا شكر برداره گفت: يه سؤال چيه؟10 تا سوال بپرس.

علي: عمو عباس، "خدا زنده است؟"

تقريبا مي‌‌‌‌شه گفت نصف شكرها ريخت. عمو عباس واسه چند ثانيه خشكش زد؛ دستش اول يه تكون خورد، بعدم ثابت موند. ذهنش هم يه خورده باز، چشماشم ديگه پرت جايي نبود؛ صاف صاف داشت علي رو نگاه مي‌‌‌‌كرد.

عباس آقا: چي پرسيدي؟

علي: خدا، خدا زنده است؟

اين بار عباس آقا ديگه كلمه‌ها رو فهميد. فهميد كه اشتباه نكرده. يه خنده يه خورده عصبي كاملاً نمايشي كرد و گفت: استغفر‌الله. پسرجون چي توي اين خونه‌ها و مدرسه‌ها يادتون ميدن. اينكه ديگه سوال نداره.

صداش دیگه صاف و محكم نبود. خودش با خودش مي‌‌‌‌گفت: "جل الخالق! اين ديگه چه وروجكيه؟ ولي من چرا هول كردم؟". يه خورده به خودش مسلط شد و سعي كرد شكراي ريخته رو جمع كنه.

علي: عمو عباس، خدا مي‌‌‌‌شنوه؟

اين بار عباس آقا يه خورده سريعتر تونست خودشو جمع و جور كنه و گفت: بله پسر جان. خدا شنواترينه.

علي: مي‌‌‌‌دوني عباس آقا، پريروز به خدا جونم گفتم اون توپ فوتبال رو، اونو برام يه جوري جور كنه. آخه خيلي گرون بود. مامانم مي‌‌‌‌گفت حالا چي مي‌‌‌‌شه با همين پلاستيكيه بازي كني؟ بذار سال ديگه...ولي... ولي وقتي ما داشتيم حرف مي‌‌‌‌زديم...

عباس آقا: تو داشتي با كي حرف مي‌‌‌‌زدي؟

علي: من و خدا ديگه. وقتي داشتيم حرف مي‌‌‌‌زديم، من بهش گفتم. بعدم دستامو دراز كردم (تا جايي كه مي‌‌‌‌تونستم) بعدم چشمامو بستم؛ محكمِ محكم. يه دفعه پسر همسايمون از بالا يه ليوان آب ريخت توي دستام. خود خودش بود؛ گفت يعني باشه...

علي داشت همين جوري مي‌‌‌‌گفت و مي‌‌‌‌گفت...

عباس آقا: مگه تو نمي‌‌‌‌گي پسر همسايه‌تون بود؟

علي: عمو عباس؟! خودش بود ديگه... حالا بعدش... فرداش كه رفتم مدرسه، جايزه‌هاي مسابقه يه ماه پيش رو دادن. فكر مي‌‌‌‌كني به من چي دادن؟ همون توپ فوتبال رو. "اون" رو قولشه. هيچ كي مثل اون قول نمي‌‌‌‌ده. حرفاش دو تا نمي‌‌‌‌شه.

عباس آقا در حاليكه يه خورده هم از كوره در رفته بود گفت: تو كه گفتي خودش بهت داد حالا مي‌‌‌‌گي مدير مدرستون!

علي هم در حاليكه با يه عالمه حيرت عباس آقا رو نگاه مي‌‌‌‌كرد، گفت: عباس آقا خودش بود.

عباس آقا سعي كرد سرش رو با جابجا كردن جنس‌ها گرم كنه تا علي فكر نكنه كاملاً متوجه اونه. در ضمن نتونه زياد چهره‌اش رو ببينه.

علي: عمو عباس، خدا با تو حرف مي‌‌‌‌زنه؟

چشماي عمو عباس پر از اشك شد. علي يه جوري مي‌‌‌‌پرسيد حرف مي‌‌‌‌زنه يا نمي‌‌‌‌زنه كه عمو عباس تا حالا نشنيده بود. صورتش داغ شده بود و تنش سرد. خودشم نمي‌‌‌‌دونست چشه؟!!

علي: آخه مي‌‌‌‌دوني چيه عباس آقا، بابام خيلي با خداش حرف مي‌‌‌‌زنه. بعضي موقع‌ها هم داد مي‌‌‌‌زنه. مي‌‌‌‌گه ‌اي بابا، تو هم اصلا ما رو مي‌‌‌‌بيني؟ اما خدا (ش) باهاش حرف نمي‌‌‌‌زنه. پريروزا وقتي پولاي بابا رو دزديده بودن، كلي از خدا (ش) خواهش و تمنا كرد. اما من نديدم باهاش حرف بزنه.

من به بابام نگفتم عمو عباس، خدا منو شبا ناز مي‌‌‌‌كنه؛ همينجوري... (بعد شروع كرد دستاش رو به آرومي‌‌‌‌ روي صورتش كشيدن) يه جوري هم اين كار رو مي‌‌‌‌كرد كه دل عباس آقا حسابي رفته بود، دلش غنج مي‌‌‌‌رفت كه يكي اون جوري دست محبتي به سرش بكشه.

حالا براي اولين بار علي متوجه اشك‌هاي عباس آقا شده بود. كمي جابجا شد و گفت: عمو عباس مامانم... مامان حسين با مامان محسن... با مامان مهران... اونا همشون مي‌‌‌‌گن معلم مدرسه ما خيلي... خيلي... يه كلمه‌اي... عمو عباس يادم نمي‌‌‌‌آد خلاصه مي‌‌‌‌گن اون خيلي خوبه چون اصلاً بين ماها فرق نمي‌‌‌‌ذاره. هممونو يه جور دوست داره، به هممون توجه مي‌‌‌‌كنه، براش اصلاً بچه‌هاي خِنگ با بچه‌هاي زرنگ فرقي ندارن. عمو عباس من مي‌‌‌‌دونم خدا هم آدما رو اينجوري دوست داره. حالاچرا تو گريه مي‌‌‌‌كني؟

يه چند تايي مشتري اومده بودن تو مغازه و علي و عباس آقا مجبور بودن اين سؤال و جواب شيرين رو قطع كنن. عباس آقا دستي به سر و صورتش كشيد. دل عباس آقا هيچ جوري نمي‌‌‌‌خواست كه جواب مشتري‌ها رو بده. مي‌‌‌‌خواست ببينه علي ديگه چي مي‌‌‌‌پرسه؟ يه جورايي اگه با خودش رو راست بود، مي‌‌‌‌خواست كركره مغازه رو بكشه پايين و بشينه با علي حرف بزنه و حرف بزنه، ولي اِمان از اين...

يه نهيبي به خودش زد و گفت: بابا خدا روزي رسونه. اول بايد به فكر روزي بود. آخه اين حرفا چي ميشه؟ جواب مشتري‌ها رو داد. ديگه‌ام نمي‌‌‌‌خواست جواب علي رو بده، ولي كاري نمي‌‌‌‌شد كرد؛ خودش علي رو توي مغازه نگه داشته بود. به محض اين كه مغازه خالي شد، دوباره علي شروع كرد.

علي: عمو عباس خدا مي‌‌‌‌بينه؟ آخه من هر وقت مي‌‌‌‌رم توي اتاق مديرمون، صاف وا ميستم، دستامَم صاف نگه مي‌‌‌‌دارم كنار پهلوام. وقتي هم خدا مي‌‌‌‌آد لحافمو درست كنه نازم كنه، من ديگه نمي‌‌‌‌تونم پاهامو زيرلحاف دراز نگه دارم، دوست دارم جمعشون كنم. مي‌‌‌‌دوني...

 

علي داشت تعريفش رو ادامه مي‌‌‌‌داد، اما عباس آقا يادش افتاد يه بار از طرف يه شبكه تلويزيون اومده بودن تا درباره گروني و تورم و ... مصاحبه كنن. از اولي كه دوربين رو گذاشته بودن جلوي عباس آقا، كلاً حال و احوال وحركات و حرف زدنش فرق كرده بود. داشت فكر مي‌‌‌‌كرد تازه اون موقع اصلاً نمي‌‌‌‌دونست كيا اين فيلم رو مي‌‌‌‌بينن؟ براشون مهمه يا نه؟... اگه آدم اينجوري فكر كنه كه خدا داره همه چيزرو مي‌‌‌‌بينه، واي...

علي هنوز داشت مي‌‌‌‌گفت: اون همه رو مي‌‌‌‌بينه؛ حتي مي‌‌‌‌دونه زير تختم چيا گذاشتم. توي اون صندوقچه كه هيچكي خبر نداره. حتي مامانم...

عمو عباس، خدا ترسناكه؟ سخت گيره؟ بد اخلاقه؟ مامانم از خدا مي‌‌‌‌ترسه. مي‌‌‌‌گه اگه كار بد بكنيم، بعداً ما رو مي‌‌‌‌فرسته جهنم. وقتي‌ام حسابي از دست من از كوره در ميره، برام بيشتر مي‌‌‌‌گه كه توي جهنم چي‌ها هست! اما به نظر من، اون اينطوري نيست. اصلاً ترسناك نيست. خيلي قشنگه. يه چيزي رو فقط به تو مي‌‌‌‌گم عمو عباس (شايد مامانم اگه بشنوه ناراحت بشه). اون از مامانم مهربون تره؛ هميشه دوستم داره. اينقدر دوستم داره كه خيلي مي‌‌‌‌ترسم نكنه يه كاري كنم بدش بياد، نكنه ديگه بِهِم توجه نكنه... اين از همه اون چيز‌هاي جهنم بد تره.

آره عمو عباس، يه روز كه پسر همسايه‌مونو يه جايي كه هيچ كي نبود حسابي اذيت كردم، اون شب نيومد تا نازم كنه. دلم به اندازه دنيا گرفت. نمي‌‌‌‌دونستم چه جوري بگم غلط كردم. اينقدر ترسيدم، ترسيدم كه نكنه ديگه نياد، نكنه باهام قهر كنه، نكنه...

نشستم توي رختخوابم، اول يواش صداش كردم: غلط كردم. چه جوري بگم بيا؟. يك كمي بلند‌تر صداش كردم، گفتم شايد هنوز نيومده تو، بيرون پنجره وايساده. پنجره رو باز كردم، بازم صداش كردم، يه چيزي مثل يخ داشت مي‌‌‌‌رفت توي تنم. انگار يكي مي‌‌‌‌خواست چنگ بندازه قلبمو در بياره. داشتم از ترس مي‌‌‌‌مردم. اگه ديگه نياد چي كار كنم؟ ديگه خوابم نمي‌‌‌‌اومد. سرِ جام بند نمي‌‌‌‌شدم. انگار يكي يه كبريت روشن كرده بود اينجا (بعد دستش رو گذاشت روي دلش) يكي هم اينجا (بعد دستش رو گذاشت روي سرش). خيلي دلم سوخت براي اون‌هايي كه ممكنه خدا دوستشون نداشته باشه؛ يعني كاري كرده باشن كه خدا دوستشون نداشته باشه، يعني خودشو ازشون قايم كنه. آخه چه جوري زنده ان؟ چقدر بيچاره ان؟ يه دفعه يادم افتاد بابا بزرگم هميشه مي‌‌‌‌گفت پسرم كارهاي خوب بكن. اونهايي كه بَدَن و خدا دوستشون نداره، مي‌‌‌‌فرستتشون جهنم. پس جهنم اينجوريه؟! اينقدر درد داره؟ نه. نمي‌‌‌‌خواستم. كارم بد بود اما به خدا ديگه نمي‌‌‌‌كنم. فقط اين دفعه رو ببخش. نمي‌‌‌‌دوني عمو عباس اون چقدر مهربونه. وقتي از ته دل گفتم، از ته ته دل، اونم قبول كرد. بازم اومد. عباس آقا بِر و بِر علي رو نگاه مي‌‌‌‌كرد. چي داره مي‌‌‌‌گه؟ از كي داره حرف مي‌‌‌‌زنه؟ نكنه پسره خيالاتي شده؟ شايدم...

علي بازم بافت و بازم بافت. ما يه چيزي رو نمي‌‌‌‌شد كاريش كرد؛ دل عباس آقا با علي بود و با اين حرف‌ها و دو دو تا، چهار تا هم نمي‌‌‌‌شد خرابش كرد. دلش علي رو تاييد مي‌‌‌‌كرد. امان از اين برداشتهايي كه فقط مي‌‌‌‌خوان براي هر چيزي دليل پيدا كنن كه خيالشون راحت بشه...

علي ادامه داد: عمو عباس، خدا زنده است؟ چرا وقتي كه بابام صداش مي‌‌‌‌كنه، من ياد مامان بزرگم مي‌‌‌‌افتم كه مرده. چشم‌هاي علي پر از اشك شد. آخه يه وقتي حسابي عزيز دردونه مامان بزرگش بود. هروقت مي‌‌‌‌گفت مامان جون، مامان بزرگ يه جوري مي‌‌‌‌گفت جونم، كه براي علي بس بود. عشق مي‌‌‌‌كرد؛ مي‌‌‌‌رفت توي آسمون. ولي وقتي مرد، هرچي گفت مامان جون... مامان جون، دهنشو گذاشت روي سنگ قبر بلكه صداش نزديك‌تر بشه، بلند صداش كرد، داد زد، بازم صدايي از مامان جون بلند نشد. دل علي داشت مي‌‌‌‌تركيد. حالا هروقت باباش خدا رو صدا مي‌‌‌‌كرد، ياد اون روز خودش مي‌‌‌‌افتاد. خداي بابا چرا جوابش رو نمي‌‌‌‌ده؟ چرا بهش نمي‌‌‌‌گه جونم؟ از همونايي كه به من مي‌‌‌‌گه، تا بابا هم بخنده از ته دل...شايدم بابا كَره، نمي‌‌‌‌شنوه؟

عمو عباس...!

حالا ديگه حواس عباس آقا پرت نبود. گفت: جونم. حالا ديگه حتي جانم گفتنش فرق كرده بود. صادقانه‌اش اين بود كه دخل پر پول بعضي از روز‌هاي پر رونق هم اينجوري حالش رو جا نياورده بود. انگار يه چراغي توي دلش روشن شده بود.

علي: عمو عباس، خونه خدا كجاست؟ كدوم وره؟ تو كجا با خدا حرف مي‌‌‌‌زني؟ آخه بابا بزرگم ميگه هروقت خواستي با خدا حرف بزني، برو مسجد. توي فيلم‌ها هم ديدم خارجي‌ها مي‌‌‌‌رن توي يه ساختمونهايي كه عين مدرسه ما نيمكت داره؛ ميرن اونجا و با خدا حرف مي‌‌‌‌زنن. خونه خدا اونجاهاست؟ عمو عباس مگه خدا جاش ثابته؟ نمي‌‌‌‌تونه راه بره؟

علي ديگه منتظر پاسخ نبود. حالاحداقل بعد از مدتها يه گوش شنوا گير آورده بود و فقط مي‌‌‌‌خواست بگه...

علي: ولي همه آدم‌ها مي‌‌‌‌تونن راه برن، برن جاهاي مختلف. چرا خدا نتونه؟

و دوباره در حاليكه چشماش پر اشك شده بود گفت: ولي ماماني جونم ديگه فقط توي همون قبرستونه. نمي‌‌‌‌تونه بياد پيشم، هيچ جاي ديگه‌اي هم نمي‌‌‌‌تونه بره. فقط همونجاست. ديدي گفتم بيشتر آدمها فكر مي‌‌‌‌كنن خدا جون نداره. به نظر اونا خدا هم عين مامان بزرگم فقط يك جاست و نمي‌‌‌‌تونه از جاش تكون بخوره. ولي...

دوباره علي لبخندي به لباش اومد كه دل عباس آقا لرزيد. چشم‌هاي علي ديگه عباس آقا رو نمي‌‌‌‌ديد، انگار از توي عباس آقا رد ميشد. نمي‌‌‌‌شد فهميد داره كجا رو نگاه مي‌‌‌‌كنه. انگار همه دنيا توي چشماش بود.

علي: ولي به نظر من خدا اينجاست (در حالي كه دو تا دستش رو گذاشته بود روي سينه اش)، بعد گفت

اينجاست (در حاليكه دستاشو گذاشته بود روي گردنش) و بعد هم گفت اينجاست (در حالي كه دستهاش رو تا جاييكه مي‌‌‌‌تونست به دو طرف باز كرده بود)، انگار مي‌‌‌‌خواست بگه بيا توي بغلم. عباس آقا شك نداشت توي بغل علي يه چيزي هست؛ يه چيزي كه چيز نيست. حالا اسمش چه فرقي مي‌‌‌‌كنه، علي شاد بود از داشتنش. نا‌خودآگاه ياد يكي از جمله‌هايي افتاد كه خيلي شنيده بود ولي فقط شنيده بود و حتي يه لحظه هم جدي نگرفته بودش، "من از رگ گردن به شما نزديك ترم".

علي: عمو عباس چرا اگه خدا زنده است، بيشتر مردم فكر مي‌‌‌‌كنن... چرا فكر مي‌‌‌‌كنن كه خدا دوستشون نداره؟ چرا فكر مي‌‌‌‌كنن كه خدا (شبا) نمي‌‌‌‌آد پيششون؟ من ديدم وقتي مي‌‌‌‌آد پيش من، پيش مامان و بابا هم ميره. الانم اينجاست، پيشم وايساده... پيش تو عمو عباس...

عباس آقا ديگه جدي جدي يه تكون درست و حسابي خورد: كجا پسر؟ كجا؟ كو؟

علي غش غش خنديد: ديدي تو هم نمي‌‌‌‌بيني عمو عباس! يه دقيقه گوش كن. آخه با اين همه صدا كه صداش رو نمي‌‌‌‌شنوي. دستاتو بذار توي گوشت. عباس آقا دست‌ها را گذاشت توي گوشش. ديگه براش مهم نبود مشتري يا عابر پياده‌اي از بيرون ببيندش و بگه اين پيرمرد مَضحكه يه پسر بچه شده. دلش مي‌‌‌‌خواست بشنوه؛ هرجوري كه شده. دستاشو محكم گذاشت توي گوشش. اونقدر هول بود كه هي مي‌‌‌‌گفت: چي؟ نمي‌‌‌‌شنوم؟ چي؟ علي هم با خنده مي‌‌‌‌گفت: بازم صداي خودت بلند تره عمو عباس. يه خورده ساكت باش. منم باهات گوش مي‌‌‌‌دم. علي هم دستاشو گذاشت توي گوشش. حالا عباس آقا يه خورده آروم‌تر شد. شايد مي‌‌‌‌تونست حداقل وقتي اون مي‌‌‌‌آد با علي حرف بزنه، بشنوه. دستا توي گوشا، هي گوش داد، هي گوش داد: حالا آروم تر، حالا آروم‌تر، صداي قلبش چقدر قشنگ بود. تا حالا صداي قلبش رو از توي گوشش نشنيده بود. صداي قلبش بالا مي‌‌‌‌رفت، پايين مي‌‌‌‌اومد، تند مي‌‌‌‌شد، كند مي‌‌‌‌شد، مثل يه موسيقي. عجبا! انگار حرف مي‌‌‌‌زد...

چي؟ !!! حرف مي‌‌‌‌زد؟ حرف مي‌‌‌‌زد؟!

ديگه عباس آقا حالا جدي جدي توي مغازه نبود. خودشم نمي‌‌‌‌دونست كجاست. بالا يا پايين؟ اينقدر ساده بود! ماشيني كه تخم مرغ آورده بود، حالا با يه ترمز پر سر و صدا دم مغازه ايستاد: اوستا بيا جنس‌ها رو تحويل بگير. انگار عباس آقا رو از يه جايي اون بالا بالا‌ها پرتش كردن پايين... پس اينجوريه!

وقت كار بود. خواهي نخواهي بايد حرف مي‌‌‌‌زد، معامله مي‌‌‌‌كرد و ... جنس‌ها رو كه تحويل گرفت، برگشت و علي رو نگاه كرد. تمام دست و صورتش پر كاكائو بود. دوست داشت علي رو با كاكائو‌هاي روي صورتش يك جا بخوره!.

علي سفارش‌هاي مادرش رو گرفت و در حاليكه دوباره يه لبخند به پهناي صورتش به عباس آقا مي‌‌‌‌زد، گفت: خداحافظ. كلمه‌ها حالا ديگه معناي ديگه‌اي داشتن. اونم مي‌‌‌‌خواست بگه خداحافظ ولي به زبونش نمي‌‌‌‌اومد. مي‌‌‌‌ترسيد بگه خدا، فقط بگه خدا ولي ندونه يعني چي!

علي از بيرون در، عباس آقا رو ديد كه نشست و دستش رو زد زير چونش. پيش خودش مي‌‌‌‌گفت: خدا كنه عباس آقا به بچه‌هاش بگه كه خدا زنده است، زنده. خدا كنه بچه‌هاش به بچه‌هاي مدرسشون بگن كه خدا زنده است. بچه‌هاي مدرسه‌ام به بچه‌هاي شهر بگن، به بچه‌هاي دنيا بگن، به همه بگن،

"خدا زنده است".

 

 

نقل از مجله هنرهاي زيستن

 

بازگشت

Share

 

 

 

 

 

 

 
 
 
   
آدرس ایمیل شما
آدرس ایمیل گیرنده
توضیحات
 
 
 
 
شرکت در میزگرد - کلیک کنید
 
 
نظر شما در مورد مطالب سایت چیست ؟
 
 
 
 
 
 
 
©2026 All rights reserved . Powered by SafireAseman.com